حلال مداريد ، و بانگ و خروش مداريد كه نشان بددلى است ، و چون شمشير زنيد زور بر انگشت پاى كنيد ، پياده بر زمين و سوار به ركاب ، و چون زخم خوريد ، سر زبان را به دندان گيريد تا زخم بازپس جهد ، و خود را سپر همپهلوى خود سازيد ، مگوييد كه تا او پيش ايستد و سپر من باشد ، و جهد كنيد تا شمشير را به خون رنگين كنيد كه خضاب مردان ، خون دشمن است ، و از مرگ مترسيد كه مرگ هرآينه خواهد بود ؛ چه در جنگ و چه در بستر . » اين همه وصايا كرد و جنگ گرم شد . عمرو عاص لشكر شام را گفت : « شما نيز به يك بار حمله بريد . » ايشان حمله آوردند .
على چون ديد كه لشكر شام به يك بار جنبيد ، خود پياده شد و حسن و حسين و قنبر و هفت كس ديگر از صحابه پيش صف اندر آمدند و دامن زره در ميان زدند و حرب اندر گرفتند . عمرو عاص را غلامى بود رومى ، بيامد و على را گفت : « يا على ! با من بيرون آى تا با يكديگر بگرديم و اين داورى كوتاه گردد ! » على در خشم شد و گفت : « اى سگ ! تو را چه حد باشد كه من با تو بيرون آيم ؟ » على را غلامى بود كيسان ، گفت : « ده اين سگ را ! » و نام غلام عمرو عاص ، حمران بود . با يكديگر برآويختند . حمران ، كيسان را بكشت .
على را دل بسوخت ، بجست و گريبان حمران [ 238 ] گرفت و بر بالاى سر برد و بر زمين زد و مهرههاى پشتش همه خرد بشكست و گفت : « دهيد اين سگ را ! » على و مالك الاشتر يار شدند و چندان از آن لشكر شام بكشتند كه از كشته پشتهها كردند . هر كجا على روى درنهادى ، كوچهها باز كردندى و يك سوار نايستادى و چون على باز ؛ جاى خود آمدى ، هيچكس زهره نداشتى كه گرد او بگرديدى . و چندان شمشير زده بود كه قبضهء شمشير از خون كشتگان بر دست على دوسيده بود .
معاويه و لشكر شام چون بدين وجه ديدند دل بر هزيمت نهادند . معاويه اسب گريز بخواست و برنشست و برفتند . على از پس ايشان بتاخت و به معاويه برسيد و بانگ بر معاويه زد و گفت : « اى كذّاب ! بايست تا من و تو امروز جنگ كنيم و اين داورى كوتاه گردد . » معاويه چون آواز على شنيد ، تاب به اسب داد و بگريخت . عمرو عاص با وى بود ، گفت : « على انصاف داد و تو نمىدهى . » گفت : « چه كنم ؟ » گفت : « بايست و با وى حرب كن . » معاويه گفت : « مگر به ملك شام طمع كردهاى كه مرا به حرب على مىفرستى ؟ ! » گفت : « چرا ؟ » معاويه گفت : « زيرا كه من هرگز نديدم كه كسى از حرب على زنده بازآيد . »
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٠٤