تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
پس عايشه مضطر شد و مردم را به حرب تحريض مىكرد و آن اشتر هنوز ايستاده بود . على فرمود كه تا اين ناقه ايستاده باشد اين حرب باقى باشد ، اكنون سعى كنيد كه آن را بكشيد . مردمان قصد شتر كردند و يكى نيزه بر شكمش زد و شتر بيفتاد و عمارى عايشه بر زمين آمد ، همچنان جليل بر سرش . على ، محمّد بن ابو بكر را بخواند و گفت : « برو و خواهرت را بگوى كه خيلى فساد كردى ، اكنون برخيز و به خانه رو و بنشين و او را برگير و به خانه بر . » محمّد بيامد و با عايشه بگفت . قبول نكرد . ديگرباره على پيغام فرستاد كه اگر برمىخيزى كه به روى [ 235 ] خير و الا آنچه گفتنى است بگويم . عايشه در حال برخاست و برفت . و اصل اين سخن آن بود كه آن وقت كه آن دروغ در حق عايشه گفته بودند ، يك روز على به خدمت رسول اللّه درآمد و رسول را غمگين ديد . گفت : « يا نبىّ اللّه ! چرا پريشانى ؟ » فرمود كه اين زنان مرا پريشان مىدارند ! على گفت : « يا رسول اللّه ! هر زنى كه تو را پريشان مىدارد او را دست بازدار . » رسول فرمود كه طلاق همهء زنان به زبان تو كردم ، هر كدام خواهى طلاق ده و تا آخر عمر رسول اللّه همچنين بود و على هيچ يكى را طلاق نداد . و پيغمبر فرموده بود كه روز قيامت هركس از زنان من با من در بهشت خواهند بود و عايشه همين چشم مىداشت . چون على اين سخن بگفت ، عايشه ترسيد كه او را طلاق دهد و روز قيامت از بهشت و صحبت رسول اللّه محروم باشد ، بدين واسطه برخاست و برفت . و على را چون فتح برآمد ، روز ديگر بفرمود تا كشتگان را جمع كردند و بر ايشان نماز كرد و ايشان را به گور كردند و غنيمت و رخوت كه از آن لشكر مانده بود همه گرد كرد در مسجد بصره و منادى زد و خداوندان مىآمدند و بازمىستدند ، و گفت : « اين غنيمت حلال نيست ، زيرا كه ايشان مسلمانان بودند كه قصد امام كردند و در امام عاصى شدند و در جنگ كشته شدند و گناهكاران‌اند . » قومى بر على انكار كردند و گفتند : « اگر مال ايشان حلال نيست ، خون ايشان نيز حلال نيست ! » على همين جواب بگفت . و على به تازگى بيعت خود از اهل بصره بستد و آرام داد و عبد اللّه بن عباس را به اميرى بنشاند و زياد بن ابو سفيان [ را كه ] مردى صاحب‌رأى بود بياورد و او را وزارت عبد اللّه بن عباس داد در بصره . و على به كوفه شد و در كوفه وطن ساخت و هرگز باز مدينه نشد ، زيرا كه از اهل مدينه دلش مانده بود از آن وقت باز كه آن نادرستى از ايشان بديد كه اول قصد عثمان
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 301 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى