تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
آن نهادند كه على الصباح صلح كنند و اين خلاف برخيزد و على بصره به طلحه دهد و كوفه به زبير . پس على آن شب بفرمود كه هركه در خون عثمان بوده امشب همه از لشكر من بيرون شويد و جداگانه لشكرگاهى بزنيد تا فردا اول صلح رود ، آنگاه تدبير شما نيز كنيم . و در آن لشكر [ 234 ] آن كه در خون عثمان بودند پانصد تن بودند ، همه مبارزان و بزرگان عرب ، چون مالك الاشتر و چون عدى بن حاتم الطائى و امثال ايشان . چون اين سخن از على بشنودند به دست و پاى فرو مردند . به هم نشستند و تدبير كردند و گفتند : « فردا اين دو لشكر صلح كنند و ما را گناهكار كرده ، همه بكشند . » پس اين جماعت همان شب به سه گروه شدند و از سه طرف هر دو لشكر برآمدند به رسم شبيخون ، گروهى بر لشكر على زدند و گروهى بر لشكر بصره زدند و گروهى بر جاى خود بايستادند و مىنگريستند تا چه مىشود . لشكر على پنداشتند كه لشكر بصره است كه غدر كردند و لشكر بصره همچنين پنداشتند كه يعنى لشكر على غدر كرده و هر چهار لشكر در آن دل شب در هم افتادند و داد قتل از همديگر بستدند . چون روز شد ، آن پانصد مرد را هيچ الم نرسيده بود . پيش على آمدند و گفتند : « ما تو را گفتيم كه طلحه و زبير را وفا نيست ، ديدى كه چگونه غدارى كردند ؟ » على پنداشت كه راست است و به حرب بايستاد . از طرف عايشه نيز لشكر به حرب ايستاد و آن اشتر كه عايشه بر آن نشسته بود پيش صف درآوردند و عايشه به هودج برنشسته و جليل « 1 » از بر هودج فروهشته و زره از بر آن فرو هشته و زبير بر ميمنه و طلحه بر ميسره و اشتر در قلب داشته ، مردمان به نوبت مىآمدند و مهار شتر عايشه مىگرفتند . على مىفرمود كه دست آن‌كس كه مهار شتر گرفته بود بدر اندازيد ، مىانداختند تا هفتصد دست را به شمشير بيرون انداختند ، و طلحه تيرى بر ساق خورد و از ميان لشكر بيرون رفت و به صحرا آمد و بنشست و تا وقتى خون از وى بشد كه بمرد . زبير نيز تيرى بخورد و بيرون شد . كسى او را بشناخت ، از پس او برفت و او را بيفكند و بكشت و سرش برگرفت و پيش على آورد . على آن مرد را لعنت كرد و گفت : « تو از اهل دوزخى ، زيرا كه من گفتم كه هركس كه از اين لشكر بگريزد از پس او مشويد و تو رفتى و او را كشتى . »
هامش
( 1 ) . جليل ( ج ل ) : پرده و چادر و كجاوه‌پوش باشد ، جل اسب را نيز گويند ( برهان قاطع ) .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 300 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى