اللّه صادق است و على بر حقّ است و طلحه و زبير به باطل . پس گفت كه من بازمىگردم .
طلحه و زبير بسيار حيلت كردند و گفتند : « اين به بازى نيست . بيعت تو در گردن پانزده هزار مرد است و چهل هزار مرد در بصره آمد و همه با على مخالف شدند ، چون تو بازگردى على بيايد و دمار از ما و از تو و از همهء لشكر برآرد و نه تو رهى نه ما ، اكنون تحمّل بايد كرد تا ببينيم كه چون است ؟ » و عايشه را بترسانيدند و او را به بصره آوردند .
و عثمان بن حنيف از قبل على در بصره امير بود . با طلحه و زبير حرب كرد مدّت بيست روز و ايشان را در بصره نمىگذاشت . عاقبت لشكر عايشه غالب آمد و بصره بگرفتند و عثمان را بگرفتند و سبلت بستردند و با پيش على فرستادند . على لشكر برگرفت و قصد بصره كرد و هرچند مردمى فرستاد تا لشكر كوفه بيايند ، ابو موسى الاشعرى - آن منافق - نمىگذاشت كه لشكر كوفه به مدد على آمدندى . عاقبت على پسر خود ، حسن ، را بفرستاد . دوازده هزار مرد اجابت كردند و بيامدند و با على به حرب شدند و على با بيست هزار مرد به در بصره فرودآمد .
صفت حرب جمل
و با طلحه و زبير و عايشه سى هزار مرد بود . يك هفته آن دو لشكر برابر همديگر بنشستند و على سخنان مردانه مىگفت و صلحا در ميان آمدند و خواستند تا صلح جويند . على گفتا : « شما گواهيد كه من خلافت نخواستم ، شما به كرّه اين كار در گردن من كرديد و چون پيغمبر وفات فرمود اين كار حقّ من بود ، به دست ابو بكر رها كردم و چون ابو بكر وفات كرد ، به دست عمر بگذاشتم و چون عمر وفات كرد ، به اختيار خود به عثمان دادم ، امروز به اتفاق شما قبول كردم و شما بيعت كرديد و از بيعت من بيزار شديد و حقّ بيعت من در گردن داريد . مكنيد و توبه كنيد تا من شما را عفو كنم ، و حرمت زن رسول اللّه مبريد ، و من تا توانم با شما مدارا كنم و اگر جنگ كنيد من نكنم ، باشد كه به راه بازآييد و اگر البته قصد من كنيد و من امام شماام ، بر من واجب شود كه دفع شرّ شما از خود بكنم و شما هيچ يكى مرد دست من نيستيد ، هم در حرب ، هم در علم و هم در فصاحت . »
مردمان بصره چون سخن على بشنيدند گفتند : « حق با اوست و راست مىگويد » و بر