كردند كه عثمان را على كشت و به تدبير او بود ، اكنون تو حرم رسولى ، تو برخيز و بيرون آى و طلب خون عثمان كن تا ما با تو لشكر گرد كنيم و بياييم و با على حرب كنيم . عايشه زنى بود ، اين فريب بخورد و ندانست كه طلحه و زبير به بهانهء او خلافت مىخواهند ، برخاست و با سپاهى روى به بصره نهاد و بر اشترى نشست و آن اشتر را زره برافكند و طلحه و زبير با پانزده هزار مرد همراه او بودند تا در بصره .
على در اين روزگار لشكر گرد كرده بود كه به شام رود و معاويه را باز طاعت آورد و چون اين حال بشنيد ، گفت : « اين كار ضرورتتر از كار شام است ، زيرا كه طلحه و زبير زنان خود را در خانه نشاندند و حرم رسول اللّه را بىحرمت كردند و بيرون آوردند و به بهانهء او خلافت به ناحق خواهند . » على مردمان را گفت : « بسازيد تا برويم و اينان را پند دهيم و باز طاعت آوريم . » مردمان مدينه و هر جاى چون نام طلحه و زبير مىشنودند رغبت نمىنمودند كه كارى بس مشكل بود شمشير در روى ياران رسول و زن رسول كشيدن ، و على تا سه روز مىگفت ، كسى قبول نمىكرد . عاقبت بعضى از انصار و بعضى از مهاجر بپذيرفتند و گفتند : « طلحه و زبير به حضور ما بيعت كردند و عهد بشكستند ، ما برويم و خون ايشان بريزيم كه حلال است . »
طلحه و زبير چون بشنودند كه على آمد ، با لشكر تعجيل كردند تا به بصره درروند .
پسينگاهى به منزلى رسيدند و فرود آمدند و سگان بسيار در آن منزل بانگ مىكردند .
عايشه پرسيد كه اين منزل را چه گويند ؟ گفتند : « حوأب . » عايشه بگريست و گفت : « من بازمىگردم و اين حرب نمىكنم . » طلحه و زبير بيامدند و گفتند : « چرا نقض عهد كردى ؟ » گفت : « زيرا كه من به گوش خود از زبان رسول اللّه شنيدم كه فرمود كه يكى از زنان من كه سگان حوأب بر وى بانگ زنند از اهل دوزخ است و اين منم . » و اصل اين حديث آن بود كه روزى رسول اللّه نشسته بود و عايشه سر مبارك رسول به شانه مىكرد . زنى درآمد و مسألهاى از رسول اللّه مىپرسيد و مبالغت بسيار مىكرد . عايشه را خوش نمىآمد از آن ابرام كه آن زن مىنمود . رسول را كراهيّت عايشه در حقّ آن زن هم خوش نمىآمد ، فرمود كه : « اى عايشه ! روزى باشد كه سگان حوأب بر يكى از زنان من بانگ كنند و آن زن از اهل دوزخ باشد . » عايشه فهم نكرد كه آن سخن در حقّ اوست تا امروز كه نام اين منزل بشنيد و سگان را [ 235 ] معاينه بديد كه بر وى بانگ كردند ، بدانست كه قول رسول
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٩٨