نايب خود بفرستيد و خود ملازم من باشيد كه شما حواريان رسوليد و بايد كه با من باشيد . » ايشان برنجيدند و آن را بهانه ساختند . و على از راستمزاجى كه داشت آن همه بلاها بديد .
اوّل كارى كه على كرد آن بود كه معاويه را از شام معزول كرد و آن خطايى بزرگ بود زيرا كه معاويه نه كوچك دشمنى بود و على را صبر بايست كرد تا يك سال و معاويه را معزول ناكردن تا خلافت او مستقيم شدى و بعد از آن عزل و نصب در دست او بود . امّا چنين نكرد تا همهء مملكت در سر آن خطا شد . « 1 » مغيرة بن شعبه اين معنى با على بگفت و عبد اللّه عبّاس كه ابن عمّ على بود همين بگفت . على قبول نكرد و گفت : « من همه روزه عثمان را مىگفتم كه عمال ظالم مدار و من خود مىدانم كه معاويه هم ظالم است و هم منافق ، چرا او را بگذارم ؟ » پس فرمانى نبشت و به عبد اللّه عبّاس داد و او را به اميرى شام فرستاد و معاويه را بازخواند . معاويه خود آگاه بود و با مردمان شام به هم نهاده كه على قصد عثمان كرد تا او را بكشتند ، اكنون او كافر است و بر مسلمانان واجب است خون عثمان از على خواستن . و بدين تدبير اهل شام همه دشمن على شدند و معاويه عصيان آشكارا كرد و عبد اللّه را به شام نگذاشت و بازآمد . و اين اوّل نوميدى بود على را .
پس اهل مدينه على را گفتند كه مصريان عثمان را بىگناه كشتند ، تو كشندگان او را بگير و بكش تا مردم تهمت خون عثمان بر تو ننهند . على گفت : « همچنين است ، امّا كارى بزرگ است و بدين زودى نشايد كرد ، تا يك دو سال خلافت من محكم شود ، پس ايشان را توان كشت . »
و چون معاويه به شام عاصى شد ، على به هر شهرى كه اميرى بفرستادى او را مجال ندادندى و بازآمدى . از شهرها كه مطيع بودند ، مصر به على نيك بودند و كوفه . على ، بو موسى الاشعرى را به كوفه فرستاد ؛ اگرچه او منافق بود ، ظاهرا اطاعتى مىنمود .
و على ، طلحه و زبير را بخواند و اين مشورت با ايشان بكرد . ايشان گفتند : « ما تو را گفتيم [ 234 ] و قبول نكردى ، امروز ما از ميانه بيرون مىرويم و به مكّه مىرويم كه به طاعت خداى مشغول شويم ! » و بدين بهانه به مكّه شدند . و عايشه در مكّه بود ، تقرير او
هامش
( 1 ) . البته اينگونه مطالب عقيدهء غير اماميه است .