عمرى » گويند . و هرچه از فرزندان حسن و حسيناند ايشان را « بنى فاطمه » گويند و « سيّد » خوانند ، شرف ايشان از محمّد رسول اللّه است ، و باقى كه از ديگر فرزندان پيدا شدند ايشان را « علويان » گويند .
پس چون عثمان را بكشتند ، روز ديگر مردمان مدينه و كوفه و بصره و مصر بر على گرد آمدند و گفتند : « بيا تا با تو بيعت كنيم . » على گفت : « من اينكار نمىخواهم » زيرا كه مىدانست كه هنوز در ميان صحابه اختلاف است . چون از على نوميد شدند ، پيش طلحه و زبير شدند . ايشان نيز قبول نكردند تا پنج روز بگذشت . مردم مدينه و مصريان و غريبان جمع شدند و پيش على آمدند و گفتند : « چاره نيست از آنكه بيعت كنى كه حق امامت تراست و تو بدين حقترى كه سابق اسلام و سابق علمى و ابن عمّ و وصّى رسول . » على هرچند استغفار كرد ، قبول نكردند . پس گفت : « اوّل ياران پيغمبر را حاضر كنيد تا ببينم كه ايشان چه مىگويند » طلحه و زبير در خانه بودند و بيرون نمىآمدند ، گفتند : « چون خلافت مقرّر شود ، ما نيز بياييم و بيعت كنيم . » مالك الاشتر برفت و هر دو را بياورد و در خلافت بسيار سخن گفتند . على گفتا : « مرا اين كار نيايد ، شما ياران پيغمبريد ، يكى را قبول كنيد تا من بيعت كنم . » ايشان گفتند : « حق تراست . » پس طلحه دست بيرون كرد و بيعت با على كرد به خلافت ، و دست راست طلحه ، شل بود از آنكه شمشيرى در جنگ احد خورده بود . مردمان گفتند : « اين كار بر على تمام نشود ، زيرا كه اول دستى شل با وى بيعت كرد » ، و همچنان بود . پس از طلحه ، زبير بيعت كرد و چون ايشان بيعت كردند ، جملهء انصار و مهاجر و اهل مصر و كوفه و بصره بيعت كردند و بعضى بيعت ناكرده بگريختند و به شام رفتند پيش معاويه ، و در اول دل على بشكست .
و چون على به خلافت نشست ، هركسى [ 231 ] رايى زدند و خواستند تا خلافت بر على منقّص كنند كه همه از على مىترسيدند . بعضى از براى آنكه على مردى ديندار درستمزاج بود و همهء قضايا به حق گزاردى ، و بعضى از براى آنكه جملهء احياى عرب و عجم به شمشير على مسلمان شده بودند و در هيچ قبيلهاى نبود كه چند كس به زخم شمشير على كشته نشده بود و آن عداوت مانده ، لابد بر خلافت او راضى نبودند .
على هذا اوّل كسى كه بنياد عصيان كرد طلحه و زبير بودند . طلحه حكومت بصره بخواست و زبير حكومت كوفه . على گفتا : « دريغ نيست امّا اين هر دو به شما دهم و شما
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٩٦