تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
گفتند : « كشتن عثمان واجب شد » و آن شتر و نامه و جمّازه‌بان بياوردند و در مدينه مىگردانيدند و به هركس مىنمودند و مردمان عيب عثمان مىگفتند و گفتند : « خون عثمان حلال است كه كافر شده » و به در خانهء على و طلحه و زبير شدند و ايشان را بيرون آوردند و پيش عثمان آمدند و گفتند : « از سه كار يكى بكن ؛ يا خود را از خلافت خلع كن يا عمّال را معزول كن يا مروان را به ما ده تا بكشيم . » عثمان گفت : « من از اين نامه خبر ندارم ! باشد كه كسى در حقّ من تزوير كرده باشد . اما آنچه خلع خلافت است خود در حساب نيست كه اين كارى است كه خداى به من داد و خداى بازستاند ، و عزل عمّال ممكن نخواهد بود كه عاملان عادل‌اند ، و چگونه مروان را به شما توان داد كه بكشيد ، مردى مسلمان از صحابهء رسول اللّه را . » اين بگفت و برخاست به خانه شد و در ببست . مردمان مدينه با مصريان يكى شدند و گفتند : « عثمان كافر شد و خون او حلال است . » بيست روز بر در او نشستند و هر روز حربى كردندى . عثمان به روز جنگ با ايشان مىكرد و به شب نفقه‌شان مىفرستاد . ايشان گفتند : « عثمان ما را فريب مىدهد و مرد به شام فرستاده تا لشكر بيايند و ما را همه بكشند » ، و على پسران خود را - حسن و حسين - [ 229 ] بر در عثمان نشانده بود و گفتا : « مگذاريد كه مصريان عثمان را چيزى گويند . » پس آن روز حسن و حسين برخاستند و برفتند به كارى و مصريان آتش به در خانهء [ عثمان ] زدند و به اندرون رفتند . مروان بن حكم با پانصد مرد در اندرون خانه بود ، صف بركشيد و به جنگ بايستاد و عثمان آواز مىداشت كه اى مروان ! حرب مكن تا مسلمانان كشته نشوند كه ايشان مرا خواهند كشت و من اين زمان در خواب شدم و پيغمبر را ديدم ، فرمود كه غم مدار كه امروز روزه با ما گشايى و كار من بود . مروان به حرب بايستاد و مردمان بيرونى حمله كردند و آن پانصد مرد اندرونى را بر جاى بكشتند و مروان را شمشيرى بر گردن زدند ، چنان كه سرش خواهست افتاد ، به پوست پاره‌اى محكم بود . زنى بيامد و سرش برگرفت و باز جاى نهاد و او را به خانهء خود برد و كس او را نديد تا بهتر شد ، و مروان تا زنده بود سرش كژ بود . پس چون غوغا بسيار شد ، مردمان همه به خانه درآمدند ، عثمان نشسته بود و قرآن مىخواند ، سوره البقره را ، و هيچ از جاى خود نجنبيد . اوّل كسى كه پيش عثمان آمد پسر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 294 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى