سال ديگر مردمان مصر و كوفه و بصره بازآمدند و بر در مدينه بنشستند و صريحا مىگفتند كه ما آمدهايم كه عثمان را خلع كنيم يا بكشيم كه از دست عمال او به جان رسيدهايم . ديگرباره عثمان به على خواهش كرد . على بيامد و ديگرباره آن لشكر را بازگردانيد و وعده داد كه عثمان سخن شما قبول كرد . ايشان ديگرباره به سخن مرتضى على بازگشتند ، مروان چون ايشان برفتند تقرير عثمان كرد كه على ايشان را بازگردانيد و مردمان اين منّت از على دانند نه از تو . اكنون تو فردا به منبر برشو و بگوى كه اين مردمان از آن بازگشتند كه ايشان را بر من حجتى نبود . روز ديگر عثمان بر سر منبر برآمد و اين سخن بگفت . مردمان مدينه چون دانستند كه عثمان بىقولى مىكند و آن مردمان به شفاعت على بازگشتند و الّا عثمان را خواهستند كشت ، ايشان را از اين سخن قهر آمد ، جماعتى بر منبر دويدند و عثمان را فروكشيدند و چندان بزدند كه بيهوش شد و او را برگرفتند و به خانه بردند . على آگاه شد و بيامد و آن جماعت را ملامت كرد و پيش عثمان آمد و گفت : « هرچند من نصيحت تو مىكنم تو قبول نمىكنى و سخن مروان مىشنوى و مروان مصلحت تو نمىگويد و دشمن دين است و تو خود را در اين [ 228 ] كار هلاك كنى . » عثمان گفت : « چه كنم ؟ » على گفت : « فردا به مسجد آى و بگوى كه اى مردمان ! گناه از آدمى دور نيست ، اكنون توبه كردم كه ديگر چنين نكنم تا مردمان از تو راضى شوند . »
روز ديگر عثمان به منبر برآمد و همچنين بگفت . مردمان بگريستند . على گفت : « اى مردمان ! چه كند كه در دست شما گرفتار است . » و عثمان به خانه شد كه بخفتد كه خسته بود . جماعتى به خانهء او شدند تا او را عيادت كنند . مروان گفتا : « اين جماعت پيش خود مخوان . » مروان بيرون آمد و گفت : « اى جماعت ! هركسى به كار خود برويد كه راه نيست ! » آن نيز مزيد علت شد . و عثمان را زنى بود بغايت عاقله ، پيوسته عثمان را گفتى تو حديث مروان مشنو كه هلاك شوى ، عثمان قبول نمىكرد .
پس آن مردمان مصر كه على ايشان را بازگردانيده بود ، سه روزه راه رفته بودند . در راه جمّازهاى ديدند كه به شتاب مىرفت . او را بگرفتند . نامهاى داشت به خطّ عثمان كه به عمّال مصر نبشته بود كه اين جماعت چون به مصر آيند ، ايشان را همه بگيريد و به زندان كنيد و هركسى را به بهانهاى بكشيد ! اين نامه به خطّ مروان بود و نشان عثمان . ايشان چون اين نامه بخواندند ، گفتند : « ما به پاى خود به گور مىرويم ! » همه از راه بازگشتند و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٩٣