تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
عبد الرّحمان مردى ساده‌دل است ، در حالى كه على حجّت پيش آرد ، دست از وى بدارد و تو را بخواند [ 223 ] بايد كه چون نام خلافت شنوى در حال ، لفظ قبول بگويى كه اين كار از آن تو خواهد بود . » آن حرامزاده اين تدبير برهم نهاد . روز ديگر صحابه جمع آمدند و عبد الرّحمان بر منبر شد و دعا كرد و ثنا گفت و درود بر روان مصطفى فرستاد و على را گفت : « بيا . » على برخاست و همچنان حجّت پيش آورد كه من نتوانم و تا انديشه كنم . عبد الرّحمان گفت : « از تو چيزى نبايد گفت ، يا عثمان بيا . » عثمان در حال برخاست . عبد الرّحمان گفت : « اين كار خلافت به اتّفاق و اجماع صحابه در گردن تو مىكنيم كه به حكم كتاب خداى و سنّت رسول اللّه كار كنى . » عثمان گفت : « قبول كردم . » پس دست بزد و بيعت كرد و صحابه يكان‌يكان بيعت كردند . على بر جاى خشك شد . عمرو عاص را گفت : « اى غدّار ! اين نصيحت بود كه كردى ؟ » حاليا هيچ نگفت و برخاست و او نيز با عثمان بيعت كرد . اين بود سبب خلافت امير المؤمنين عثمان . اما شرف على از آن زيادت بود كه بدان قدر غم خوردى ، زيرا كه هركس كه خليفه بود به حكم او تدبير و به مراد او كارش بايست كرد و تا او سخن نگفتى ، در همه كارى هيچ كس را يارا نبودى كه كار كردى . پس چون عثمان بنشست ، اوّل كارى كه كرد طلب خون عمر كرد . پسر عمر بيامد عبيد اللّه و گفت : « اين كار ، غلام سعد وقاص كرده است به مشورت هرمزان » ، و بنگريستند ، نه چنين بود ، بلكه سياه از آن مغيرة بن شعبه بود ، و بعضى گويند از آن خالد بود . و عبيد اللّه همان روز كه پدرش بكشتند ، برفت و هرمزان را بكشت و به در خانهء سعد آمد و غلام سعد را نيز بكشت . سعد و عبيد اللّه هر دو خلاف كردند . سعد گفت : « تو غلام مرا بىگناه كشتى . » سعد ، عبيد اللّه را بگرفت و به خانه بازداشت . چون عثمان بنشست ، بفرمود تا عبيد اللّه را بياوردند ، از على پرسيد كه اين را چه حكم است ؟ گفت : « او را ببايد كشت ، زيرا كه هرمزان مسلمان بود . » عثمان عزم كرد كه عبيد اللّه را بكشد . عمرو عاص گفت : « اين مرد را ديگ ، پدر بكشتند و امروزش خود بكشند ، روا نباشد . » على گفت : « اى فاسق غدّار ! تو در حكم خداى و سنّت رسول مدخل مىسازى ؟ تو چه دانى راه شريعت را ؟ تو اگر حيلتى باشد توانى كه بكنى ! » عمرو خشك شد و بترسيد . عثمان ، عبيد اللّه را دست بداشت .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 288 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى