بن ابى طالب [ ع ] گفت : « برخيز و پيش من آى . » برخاست و بيامد و ساكن در گوشش گفت كه يا على ! اگر خداى اين كار به تو ندهد و كسى ديگر را باشد ، از آن كدام كس باشد ، تو را مراد باشد ؟ على گفت : « چون از آن عثمان باشد . » پس گفت : « برخيز و باز جاى خود نشين . » على باز جاى شد . ديگرباره عبد الرّحمان ، عثمان را بخواند و همچنين با وى بگفت . عثمان گفت : « اگر مرا نباشد ، چون على را باشد دوستتر دارم ، » و او نيز برخاست . زبير بيامد و رضا به على داد و سعد را بخواند ، هم رضا به على داد ، چنان كه سه تن در حقّ على اقرار كردند و على در حقّ عثمان . پس عزم عبد الرّحمان صادق شد بر آنكه خلافت به على دهد . عبد الرحمان بن عوف برخاست و گفت : « نيك من دانستم كه خلافت از آن كيست ، اكنون فردا در مسجد شويد تا من بر منبر روم و خلافت دهم به آن كس كه سزاوار است » ، و بپراگندند .
همانا عمرو عاص و بو سفيان پدر معاويه در بيرون در حاضر بودند و اين مقالات مىشنودند و چون بدانستند كه على خليفه خواهد بود ، به دست و پاى فرومردند ، زيرا كه ايشان هر دو از بنى اميه بودند و على از بنى هاشم و هرگز بنى اميه نتوانستى ديد كه بنى هاشم تندرست باشد يا بر دو كس فرمان توانستند داد . بترسيدند و به هم نشستند و گفتند : « فردا كه جواب على مىدهد كه ما را هركسى به بهانهاى بكشد كه در زعم على آن است كه بنى اميه همه كافرند و ايمان ايشان درست نيست . » پس عمرو گفت : « من امشب تدبيرى كنم ، باشد كه راى عبد الرّحمان بگردانم . نيمشب برخاست و به خانهء على آمد و در بزد . على بيرون آمد و گفت : « خير هست ؟ » گفت : « به نصيحت آمدهام . » گفت :
« چيست ؟ » گفت : « حال آن است كه به اجماع صحابه خلافت بر تو مقرّر شد و فردا تو را خواهند داد ، اكنون مصلحت در آن است كه فردا چون عبد الرّحمان دست تو را بگيرد و خلافت بر تو عرضه كند ، تو حاليا ابايى نمايى و بگويى كه عهدهء بزرگ است تا دو سه روز انديشهاى بكنم و منعى مىكنى تا به كره اين كار در گردن تو فرو كنند و تو را حرمتى زيادت باشد . » على از آنجا كه نفس او پاك بود ، اين تزوير نصيحت پنداشت و اين فريب بخورد و گفت : « همچنين كنم . »
پس عمرو عاص در آن شب به در خانهء عثمان شد و گفت : « تدبيرى سگاليدهام از براى تو . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « بدين وجه تقرير على كردهام و من مىدانم كه
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٨٧