از در درآمد ، گويند غلام مغيرة بن شعبه بود ، گفت : « يا خليفه ! مرا خداوندى است كه هر روز دو درم از من مىستاند و من تاب نمىآورم . » گفت : « چه پيشه مىدانى ؟ » گفت :
« درودگرى و آهنگرى و خردهكارگى چند ديگر مىدانم . » عمر گفت : « دو درم بسيار نيست ! برو و مىده ! » آن سياه از وى برنجيد و كينه در دل گرفت . و نام آن غلام پيروز بود و سياهى حبشى بود . چون بيرون خواست رفتن ، عمر با وى گفت كه « تو دستآس مى توانى كردن ؟ » گفت : « توانم . » گفت : « يكى از براى من بساز . » گفت : « يك دستآس بسازم از براى تو كه مشرق و مغرب به تماشاى آن آيند ! » آن حرامزاده برفت و كاردى دو سر بساخت چنان كه در حبشه سازند و دسته از ميانه بودش . صبحگاه بر در مسجد مدينه بنشست و چون عمر بيامد كه به مسجد رود و مسلمانان را نماز كند كارد بركشيد و بر پهلوى عمر زد و بردريد . عمر چون كارد بخورد ، هيچ غم خودش نبود ، انديشهء دين و نماز داشت ، بانگ كرد و گفت : « عبد الرحمان عوف در مسجد هست ؟ » گفتند : « هست . » فرمود كه گو نماز كن كه كار من بود . جمعى بيامدند و عمر را خونآلود برگرفتند و به خانه بردند . و گويند آن سياه حرامزاده را بگرفتند .
و عبد الرّحمان چون نماز كرد ، خود با جميع صحابه به خانهء عمر آمدند و عمر را ديدند در خون غلطان و مىگفت : « الحمد للّه كه شهيد مىروم » و روى با عبد الرّحمان كرد و گفت : « مرا غم مسلمانان است و ندانم كه كه را بر سر مسلمانان بدارم ؟ » پس شش كس را به گمان داد و تعيين كرد : اوّل على بن ابى طالب ، دوم عثمان ، سوم طلحه ، چهارم زبير ، پنجم سعد بن ابى وقاص ، ششم عبد الرّحمان بن عوف ، و گفت : « خلافت از اين شش بيرون نيست كه اينان آن كسانند كه پيغمبر از ايشان راضى بود و از عشرهء مبشّرهاند . اكنون وصيت كردم شما را كه چون مرا دفن كنيد ، هيچ كار ديگر مكنيد الّا كه اين شش كس را در خانهاى دركنيد [ 221 ] و در ببنديد تا ايشان در اندرون بنشينند و خلافت را بر يكى از اين شش مقرّر كنند و بيرون آيند و بايد كه زيادت از سه روز نباشد كه مسلمانان بىامام باشند و تا آن روز كه خلافت مقرّر شود ، صهيب - غلام ابو بكر - نماز مىكند . »
اين بگفت و پسر خود عبد اللّه را بخواند و گفت : « پيش عايشه رو و سلام من برسان و بگوى مرا از تو توقّع است كه اجازت فرمايى تا مرا در جوار رسول اللّه و جوار پدر تو ابو بكر دفن كنند . » عايشه اجازت داد . و عمر وفات كرد و او را امير المؤمنين على بن
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٨٥