طبّاخ و غيرهم بودند . پس يزدگرد از نيشابور به بلخ و مرو رفت و آنجا عاملى بود كه كاردار يزدگرد بود ؛ نام او « ماهوى سورى » و ماهوى با ملوك ترك و ماوراء النهر دوست بود ، از ترك مدد خواست . ملك ترك هفت هزار مرد بفرستاد و يزدگرد از ماهوى سورى مستشعر شد و بگريخت و به آسيابى درشد و به خواب رفت . آسيابان در لباس او طمع كرد و تبرى بر سرش زد و بكشت . روز ديگر مردمان آگاه شدند و بر وى گريهء بسيار كردند و او را به دخمهاى كردند و من بعد آوازهء ملوك عجم گم شد .
اين خبر به عمر رسيد ، گفت : « صدق رسول اللّه كه فرمود كه مملكت عجم همه به امّت من رسد » و خداى را شكر كرد و احنف بن قيس را با دوازده هزار مرد به خراسان فرستاد ، و اول حاكمى از مسلمانان كه به خراسان آمد احنف بود . و احنف مردى مظفّر مردانه بود ، مجموع بلاد خراسان شهر به شهر بگرفت و فتح و غنيمت به عمر فرستاد . و بعد از خراسان ، كرمان و فارس نيز گشاده شد ، كرمان بر دست عبد اللّه بن عامر و سهل بن عدى ، و پس از آن پارس بر دست سارية بن رستم الدّيلمى گرفته شد . بعد از فارس ، سيستان گشاده شد بر دست عمرو بن عاص السهمى و عبد اللّه بن عمير ، و از هندوستان نيز بعضى بگرفتند ، يعنى حدود قندهار - آنجا كه به سيستان نزديك است ، - و كيج و مكران و زمين سند نيز گشاده شد . و كردان فارس بسيار شده بودند و قطع راهها كردندى ، عمر لشكر خاصّه بفرستاد تا دفع ايشان كردند و بكشتند ، و در آن غنيمت كردان سفطى يافتند پر از ياقوت سرخ ، و امير لشكر آن را پيش عمر فرستاد و گفت : « اين خاص به تو داديم و ما نمىستانيم » [ 220 ] عمر غلامى داشت ، فراز كرد تا مشت بر گردن آن كس مىزد كه سفط داشت تا باز پيش لشكر برده گفت : « امير را بگوى كه اين حقّ من نيست ، حق آن كسان است كه از براى دين شمشير مىزنند . بايد كه ميان ايشان به راستى قسمت كنى . »
و چون اين همه كارها بر دست عمر بگذشت ، هرگز كبر و عجب به خاطر عمر راه نيافت ، بلكه از آنچه بودى كوچكدلتر بودى و نرمى بيش كردى تا ده سال و پنج ماه از خلافت او بگذشت . روزى كعب الاحبار در خدمتش نشسته بود ، گفت : « يا عمر ! وصيت كن كه تو را سه روز عمر مانده است . » عمر گفت : « تو اين از كجا مىگويى ؟ » گفت : « در كتاب ديدم . » گفت : « من هيچ رنجورى در خود نمىبينم . » در اين سخن بودند كه غلامى
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٨٤