عمر به مسجد درآمد و بنشست ، جامهء او پاره و دريده بود ، بركند و به اسقف داد و گفت : « برو و بدوز ! » اسقف جامهاى ديد بغايت كهنهء سطبر . اسقف برفت و جامهء نرم باريك بياورد و گفت : « يا امير ! چه شود اگر اينجامه بپوشى كه شام است و گرما بغايت گرم . » عمر گفت : « اينجامهء سطبر مرا بهتر است كه عرق مىكنم و باز مىچيند » ، و جامهء سطبر خود بازپوشيد . و عمر چهار ماه در شام بود و ميراث ببخشيد و اميران هر شهرى را رسم عدل بياموخت و باز مدينه آمد .
و در آن سال شهرهاى اهواز كه آن را « خوزستان » گويند به صلح گرفته شد . و اهواز را ملكى بود نام او هرمزان و تاج بر سر نهادى به فرمان ملوك عجم . او را بگرفتند و به مدينه بردند و خبر عمر پرسيدند . گفتند در مسجد است ، و احنف قيس ، هرمزان را گرفته بود ، او را به مسجد درآورد . چون بگشتند در مسجد ، هرمزان گفت : « اين ملك شما در مسجد نيست ، و الّا سپاه و غلامان او كجايند ؟ » احنف گفت : « او سپاه با خود نمىدارد و همچون ملوك عجم او را تاج و تخت نيست ، او پيوسته تنها باشد . » هرمزان گفت : « ملكى كه تنها باشد او را چه شكوه بود ؟ » احنف گفت : « همين زمان [ 218 ] شكوه وى ببينى . » چون تمام طلب كردند ، عمر را ديدند در گوشهاى خفته و درّه زير سر كرده و به خواب شده .
هرمزان چون او را بديد گفت : « اين همه كه در عالم شور و فتنه افتاده به حكم اوست ؟ » احنف گفت : « بلى به حكم اوست . » عمر از اين حديث از خواب برآمد . هرمزان چون آن صلابت عمر ديد بترسيد ، و هرمزان را بسته بودند ، امّا هنوز جامهء زربفت و چيزهاى پادشاهانه بر وى بود . عمر از احنف پرسيد كه اين كيست ؟ گفت : « ملك عجم است كه اسير كردهايم . » عمر گفت : « اين جامههاى كفر از وى بركنيد . » برفتند و جامههاى زربفت مرصّع از وى دور كردند و جامهء كرباسى از بيت المال در بر او كردند . پيش عمر آمد و گفت : « سخن گوى . » هرمزان گفت : « سخن مردگان گويم يا سخن زندگان . » ؟ عمر گفت :
« سخن زندگان » هرمزان گفت : « بعد از اين مرا نتوانى كشت كه مرا امان دادى از كشتن . » عمر گفت : « من هرگز كسى را كه چون ابو البرا را كشته باشد زنده نگذارم » و ابو البرا از كبار صحابه بود و نسبت مىكردند كه به دست هرمزان كشته شده بود . عمر گفت : « من گفتم كه تو سخن چنان گوى كه زندگان گويند ، نگفتم كه تو را از مردگى امان دادم . » هرمزان گفت : « اگر البته مرا بخواهى كشت بفرماى تا يك شربت آب مرا دهند كه بغايت تشنهام ،
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٨٢