تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
آنگاه هرچه خواهى كن . » عمر بفرمود تا كوزه‌اى آب آوردند . هرمزان گفت : « تا من اين آب بخورم مرا امان دادى ؟ » عمر گفت : « دادم . » پس هرمزان كوزه به زمين زد و بشكست و آب بريخت و گفت : « اين نوبت بارى مرا نتوانى كشت ! » گفت : « چرا ؟ » گفت : « از براى آنكه من هرگز اين آب نخواهم خورد ! » عمر گفت : « با من اين حيلت درنگيرد ، يا بگويى كه لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه و الّا گردنت بزنم . » هرمزان مسلمان شد و عمر از وى راضى شد و بفرمود تا هرچه از مال وى ستده بودند بازدارند . و هرمزان در مدينه مىبود و در مسلمانى محكم بود و عمر هرگاه كه عطا دادى او را دو هزار درم زيادت دادى . و در اين سال بود كه عمر قضاى كوفه به شريح داد . و او را شريح بن الحارث الكندى خواندندى . و به سال بيستم از هجرت ، مردمان عراق از سعد وقّاص گله كردند و عمر او را از همهء عراق و مداين معزول كرد . و يزدگرد هنوز در رى نشسته بود . چون بشنيد كه سعد را معزول كردند ، ديگر باره سپاهى ، صد و پنجاه هزار ، گرد كرد و به همدان و نهاوند فرستاد تا حرب كنند . عمر از مدينه اميرى بفرستاد نام او نعمان بن المقرن المزنى با سپاه بصره و كوفه سى هزار مرد جمع شد و حربى كردند بغايت سخت و مدّت دو ماه بكشيد . عجم به هزيمت شدند و همدان به صلح بگرفتند [ 219 ] و نهاوند به قهر . يزدگرد اين نوبت به خراسان گريخت و اصفهان نيز بگرفتند به صلح به دست عبد اللّه بن بديل بن ورقاء « 1 » . و چون يزدگرد برفت ، رى و دماوند نيز بگرفتند ، و ملك رى و دماوند را سياوش نام بود ، او نيز كشته شد . و به سال بيست و دوم ، قومس و طبرستان گشاده شد بر دست سويد بن مقرن برادر نعيم . و هم بدين سال عمر لشكر به آذربادگان فرستاد و آن بلاد مجموع بگرفت تا دربند باب الابواب و اران و موقان و تفليس و فرنگ و گرجستان ، تا آنجا كه سدّ يأجوج است همه بگرفت و از آنجا ياقوت آوردند . و به جميع اين بلاد مذكوره مردمان را مسلمان كرد يا جزيت برنهاد . و در آن سال كه يزدجرد به خراسان شد ، به شهر نيشابور شد و با وى چهار هزار مرد بيش نمانده بود ، آن نيز نه مردمان سپاه بودند ، همه مردمان شاگرد و خادم و فرّاش و
هامش
( 1 ) . در متن : « عبد اللّه بن عيان » .