اسلام داشت او را مصادره كردى و معزول كردى ، امروز بر وى گريه مىكنى ؟ ! » عمر هيچ نگفت و بر وى نماز كرد و تلقين كرد و بازگشت .
و هم در آن سال در شام وبايى خاست سخت ، چنان كه اكثر صحابهء كبار بمردند . و عمر از ابو عبيده بترسيد ، كسى را فرستاد به ابو عبيده كه بيا كه با تو حديثى دارم .
ابو عبيده بدانست كه او را از و با بيرون مىآورد . نامه نبشت به عمر كه عجب از يقين تو كه دفع قضا مىكنى و من به گوش خود از زبان مبارك رسول اللّه استماع كردهام كه فرمود كه هرگاه كه در ميانهء و با باشيد بيرون مياييد و اگرنه در ميان آن باشد به ميان [ 217 ] مرويد و من در ميان وبايم و اگر مرگ من در اين و با خواهد بود ، تو دفع نتوانى كردن . عمر را عجب آمد از صدق بو عبيده . پس از چند روز ديگر ، ابو عبيده بمرد . و گويند بيست و پنج هزار كس از صحابه و غير صحابه در آن سال در شام بمردند . عمر سال ديگر خود به شام رفت و بر مدينه على بن ابى طالب [ ع ] را خليفه كرد و برفت به شام به جهت قسمت ميراث مردم ، و گفت : هركس كه بفرستم علم فرايض نيكو نداند ، و خود برفت و ميراثها را ميان ورثه قسمت كرد .
و چون عمر برفت ، با وى غلامى بود رومى ، نام او ارخى ، و به هر دو يك شتر داشتند پالانش دريده ، و عمر يك فرسنگ برمىنشست و غلام فرسنگى . چون به يك فرسنگى شام رسيدند ، نوبت غلام بود و عمر در پيش مىرفت پياده و درّهاى « 1 » داشت . ارخى گفت :
« يا امير من نصيب خود را به تو دادم ، تو برنشين كه زشت باشد من بندهء تو سوار و تو خليفهء روى زمين پياده . » عمر گفت : « ابلهى مكن كه كار به حساب است ، من روز قيامت در ميان آتش پياده در پيش تو نتوانم رفت . » تا به شهر درآمد و به كوچهها مىگذشت . اوّل كسى كه عمر را بديد و بشناخت اسقف ترسايان بود . عمر گفت : « تو مرا به چه دانستى ؟ » گفت : « از آنكه با تو شكوه سلطنت يافتم . » و هركس كه پيش آمدى ، از عمر پرسيدى كه امير المؤمنين عمر كجاست كه مىگويند كه به شام مىآيد ؟ عمر گفتى : « اينك پيش شماست ! » هركه فهم كردى با وى همراه بودى و هركس كه فهم نكردى از وى درگذشتى .
هامش
( 1 ) . دره : تازيانه .