تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
برآويخته و سفره‌اى نان ، بدين صفت به ميان شهر كوفه درآمد . كس را زهره نبود كه از وى بپرسيدى كه به چه كار آمده‌اى . پس اجرت داد تا هيزم جمع كردند و آتش در كوشك سعد زد و سعد با اهل و عيال از آن خانه بيرون آمدند و به خانه‌اى ديگر شدند . چون خانه را تمام بسوخت ، نامه به سعد داد ، نبشته بود كه « رسم اكاسره پيش آوردى و كوشك و ايوان مىسازى ؟ تو امت پيغمبرى [ 216 ] پيغمبر را از گور به كوشك بردند و كسرى را از تخت و ايوان به گور بردند ، تو را يك خانهء كوچك تمام است كه خود و عيال در آن نشينيد و يك خانه كه مال مسلمانان در آن نهى . من اين رسول را فرستادم تا به فرمان من اين كوشك بسوزد و بعد از اين بيدار باش تا از خشم من ايمن شوى . » سعد چون نامه بخواند ، بترسيد و محمّد مسيلمه را نفقه داد و او نستد از بيم عمر و هم در آن روز بازگشت . پس سعد بيدار شد . و هم در آن سال ملك الرّوم بجنبيد و قصد شهرهاى شام كرد با دويست هزار مرد ، و ابو عبيدهء جرّاح به حصارى از حصارهاى شام اندر شد ، و گويند هنوز خالد زنده بود و به حصار اندر نشد ، امّا اين حديث چيزى نيست زيرا كه خالد بن الوليد از آنگاه كه عمر او را معزول كرد ، ديگر به هيچ غزو نرفت تا وفات يافت . گويند عمر چون اين حديث بشنيد ، قعقاع بن عمرو را از عراق بازخواند و با چهار هزار مرد به مدد لشكر فرستاد به شام . و گويند پيش از آنكه قعقاع بيامدى ، خالد بن الوليد با چهار هزار مرد بر دويست هزار مرد رومى زده بود و ايشان را شكسته ، و عمر از خالد راضى شد و گفت : « مظفر مردى است خالد بن الوليد ! آنچه ابو بكر در وى مىديد من نمىديدم ! » و نامه به ابو عبيده نبشت كه به تدبير خالد كار كن ، و العهدة على الرّاوى . و چون لشكر روم نيز شكسته شد ، عمر در آن سال به سعد نبشت كه لشكر به جزاير فرست ، و جزاير شهرهايى است ميان عراق و موصل . و سعد هر اميرى را به شهرى فرستاد و همه مظفّر بازآمدند . و هم در اين سال بود كه خالد بن الوليد وفات كرد ، سال هجدهم از هجرت ، و عمر بر سر جنازهء او ايستاده بود و مىگريست و مىگفت : « خداش بيامرزاد خالد را كه نيكو كسى بود . » خواهر خالد گفت : « يا عمر ! اين همان مثل است كه كسى كسى را به زندگى خرما نمىداد و چون بمرد بر سر گورش نهاد ! چون خالد زنده بود ، با وجود آن همه اثرها كه در