شدند ، بايد كه ايشان را گرد كنى و با عجم حرب كنى ، چنان كه ايشان را از روى زمين بردارى . سعد به حكم فرمان ، سپاه گرد كرد و قصد ساباط كرد ، و اين شهر كه امروز بغداد است ، آن روزگار آن را ساباط گفتندى ، و لشكر بسيار از آنها كه از يزدگرد نوميد شده بودند ، بر سعد گرد آمدند ، چنان كه شصت هزار مرد بر سعد گرد شد . يزدگرد تدبيرى كرد تا مگر لشكرى ديگر بسازد ، قطعا ميسر نشد . وزرا و حجّاب گفتند كه تو را مصلحت آن است كه برخيزى و به خراسان روى و همانگيرى كه عراقين خود نبود .
يزدگرد را از دل برنمىآمد كه آن همه زمينهاى خرّم بگذاشتى كه كوشكها و باغها و ايوانها اسپرغمهاى خوش بود . چون خبر آمد كه سعد وقّاص به ساباط رسيد يزدگرد را ديگر مجال بودن نماند . خزاين و رخوت كه بود همه نتوانست گرفت حاليا آنچه نازنينتر بود بر شتران بار كردند ، چهار هزار اشتر ، و از كام و ناكام روى به فارس نهاد .
و چون سعد به مداين رسيد هنوز چندان نعمت و زر و سيم مانده بود كه غور آن خداى تعالى و تقدّس دانست . سعد به مداين درآمد و اميرى از بنى تميم نام او قعقاع بن عمرو با دوازده هزار مرد از پى يزدگرد بفرستاد و خود به كوشك و ايوان مداين بنشست .
و گويند آن روز كه به ايوان مداين درآمد ، هشت ركعت نماز كرد به چهار سلام و اين را « صلوة الفتح » گويند و سنّت سعد بن ابى وقّاص است ، و هرچه لشكر يافتند ، همه پيش سعد آوردند و چندان نعمت بود كه نوشتن آن ناممكن بود ، اين قدر بود كه لشكر كه با سعد بود شصت هزار مرد بودند . هر يكى را شصت هزار درم رسيده بود به غير از سلاح و به غير از خمسى كه از جهت بيت المال بيرون كرده بودند و به غير از چيزى چند كه حاليا خمس از آن بيرون نمىتوانستند آورد . و قعقاع بن عمرو چون به جسر نهروان رسيد ، شترى را بگرفت كه جفتى صندوق در بار آن بود . چون بگشادند ، يكى پيراهن ديدند از آن كسرى خسرو بوده ، به مرواريد خوشاب بافته ، هر دانهاى چند خايهء گنجشكى و اندر ميان هر دو دانهء مرواريد ، يك دانه ياقوت سرخ نهاده و ديباها يافتند همه نسيج مرصّع و ده جفت انگشترى ياقوت سرخ ، هر نگينى يك مثقال ياقوت رمّانى ، و تاج نوشروان يافتند كه به ياقوت مرصّع بود با صد هزار دانهء مرواريد در آن به كار برده ، قيمت آن هفت بار خراج پارس . و ده جامهء كسرى يافتند تا شلوار و شلواربند همه مرصع .
و سعد خمس اينها همه بيرون [ 214 ] نكرد و تمامت به عمر فرستاد . و در خزانهء سليح
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٧٧