ميان عمّان و عراق شهرى بنا كن و تو با قوم خود آنجا بنشين و خرج اين عمارت من بدهم . عتبه بيامد و آنجا كه امروز بصره است سنگستانى بود سفيد ، و عرب سنگ سفيد را « بصره » گويند . او شهر بصره بنا نهاد ، به دو سال تمام گشت . و عمر بصره را به عتبه داد و چون عتبه بمرد ، عمر بصره به مغيرة بن شعبه داد .
و هم در اين سال بود كه يكى از پسران عمر ، نام او عبد الرّحمان و كنيت او ابو شحمه خمر خورد و عمر بفرمود او را حد زدند و ترك داد و تا عمر بود او خمر نخورد .
و چون عمر از كار عراق فارغ گشت و همهء بلاد عراق صافى شد ، به كار شام و روم و مغرب برايستاد و ابو عبيدهء جرّاح از گاه خالد باز هنوز در شام بود . عمر نامه كرد به وى كه امسال در عراق چنين فتحها برآمد تو نيز سعى كن تا روم و شام را جمله بگيرى .
بو عبيده به حرب مشغول شد و اوّل شهرى از شام كه بگرفت شهر حمص بود ، و به صلح بگرفت ، و شهر قنسرين به قهر گرفت و قيساريه نيز بگرفت . و عمر ، اميرى آن شهر به معاوية بن ابى سفيان داد ، و او هنوز جوان بود و با برادر مىبود يزيد بن ابى سفيان . ديگر شهر اجنادين بود كه بگرفتند و اميرى آن به عمرو بن عاص داد . ديگر شهر ايليا بود كه آن اصل بيت المقدس است و عمر به تن خود عزم كرد كه بدان جاى رود و بگيرد . چون به پنج روزه راه رسيد ، اهل بيت المقدس خود بيامدند و با عمر صلح كردند . پس از اينها شهر مصر گشاده شد بر دست عمرو عاص به صلح . و ديگر شهرى است آن را هرمان . . . « 1 » خوانند هم از شام ، آن نيز گشاده شد بر دست بو عبيده تا چنان شد كه از مدينه تا در روم مستخلص گشت و عجم و عراق خود اكثر به دست آمده بود و مال بيت المال چندان جمع شده بود . عمر فرمود كه اين همه مال نگاه داشتن فايدهاى نمىدهد . روزى با صحابه مشورت كرد و آن مال همه بر صحابه و لشكر اسلام قسمت كرد ، بيشترش پنج هزار درم و كمترش دويست درم و حصّهء خود به يكى مرد بدرى مهاجر نبشت و بعد از اين هرچه به بيت المال آمدى به همين قياس قسمت كردى .
و چون [ عمر ] از اين كار بپرداخت ، ديگر به كار عجم برايستاد و گفت : « تا يزدگرد زنده باشد [ 213 ] كار عجم مكفى نشود . » نامه كرد به سعد وقّاص كه سپاه كه با توست آسوده
هامش
( 1 ) . نامى شبيه « هرمان » .