تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
خزينه و رختهاى نفيس دربار كرد و به عزم گريز بايستاد . و روز گرم بود ، زمانى در سايهء آن شتران بنشست تا ببيند كه اين حرب به كجا مىكشد . ناگاه ديد كه بادى از جانب مغرب برآمد و به روى لشكر عجم باز زد و كس كس را باز نمىديد . لشكر عرب زور كردند و مردى بيامد نام او هلال بن علفه و آن شتران را بديد . گفت : « شك نكنم در آن‌كه بار اين شتران زر است » ، شمشير بزد و ريسمان بار شتر ببريد و آن شتر بر سر رستم ايستاده بود ، تنكى بار از بالا بر پشت رستم فرود آمد و پشتش بشكست و بر لب رود فرات ايستاده بود . چون پشتش بشكست در آب افتاد ، هلال او را بشناخت و پايش بگرفت و از آبش بيرون كشيد و سرش جدا كرد و بر نيزه كرد و به تخت زرّين برآمد و گفت : « اى عجميان ! بدانيد كه اينك ملك شما را بكشتم » ، و آن سر پيش سعد برد . سعد ، جامه و سلاح و هرچه بر رستم بود به هلال بخشيد . و در تن او جامه‌هاى مرصع بود و در ميان رستم هميانى بود پر از زر سرخ و يك كمر مرصّع . هلال همه برگرفت . عجم چون اين حال بديدند همه منهزم شدند و برفتند و لشكر اسلام چندان غنيمت يافتند كه حد نبودش . سعد آن همه غنيمت را ميان لشكر قسمت كرد و خمس بيرون كرد و با نامهء فتح به عمر فرستاد . و سعد تا به عراق آمده بود از درد آن دنبل يك روز بر اسب ننشسته بود . مردمان او را عيب كردند . روزى بزرگان سپاه را بخواند و دنبل ، ايشان را نمود . ايشان عذرش مسموع داشتند . و سپاه عرب در عراق بپراگندند و همهء سواد و عراق بگرفتند و در آن سال همه رنجور شدند . عمر نامه نبشت كه لشكر را يك سال كار مفرماى و به هواى تازه بر تا رنجورى زايل شود . سعد همچنين كرد . پس عمر ترسيد از آنكه عجم چون مضطر شوند با هندوستان [ 212 ] اتّفاقى كنند و دردسرى باشد و نيت كرد كه ميانهء عراق و هندوستان شهرى سازد و سپاهى بنشاند تا ايشان موافقت نتوانند كرد .

صفت بناى شهر بصره

پس امير المؤمنين عمر بن الخطاب - رضى اللّه عنه - مردى را طلب كرد از عربان باديه ، نام او عتبه ، و او مهتر حى بنى مازن بود ، و با پيغمبر صحبت كرده بود ، او را فرمود كه برو و