پوشيده بودند دراز و عمامهها زير گلو زده و نعلين تازى به پاى و بر اسبان تازى نشسته .
چون يزدگرد ايشان را بديد بغايت سهم آمدش . گفت : « اين چه جامههاست ؟ » گفتند :
« برد ! » گفت : « عرب مملكت ما برد ! » گفت : « اين چيست كه در پاى شماست ؟ » گفتند :
« ناله ! » و عرب ، نعلين را « ناله » گويند ، گفت : « ناله به ملك ما درافتاد ! » وزرا چون اين سخنان از يزدگرد بشنيدند ، گفتند : « فال بدزد و نيكو نباشد . » و همچنان بود كه وزرا گفته بودند .
على هذا يزدگرد با عربان سخن آغاز نهاد و گفت : « چرا از طاعت و فرمان ما بيرون آمديد ؟ » از اين عرب چهاردهگانه يكى مهتر و فصيحتر بود نام او نعمان بن منذر المدنى و بغايت فصيح بود . زبان به جواب بگشاد و روى به ترجمان كرد و گفت : اى ملك ! بدان كه ما مردمانى گمراه بوديم ، خداى تعالى بر ما ببخشود و ما را پيغمبرى فرستاد تا ما را آگاه گردانيد از كار آنجهانى و آنكه ثوابى و جزايى و دوزخى و بهشتى هست و ما را راه بهشت بنمود و احتراز از راه دوزخ بياموخت و ما را از ضلالت برهانيد ، و آن پيغمبر ، پيش خداى شد و ما را فرمود كه هركجا مردمانى يابيد كه گمراه باشند همين را به ايشان نماييد ، اگر قبول كردند از آتش دوزخ خلاص يافتند و اگر قبول نكنند مال جزيت بر ايشان نهيد تا در دنيا ذليل و زبون شوند [ 210 ] و در آخرت مستوجب عذاب خداى ، و اگر مال نيز قبول نكنند ، به شمشير با ايشان بگوييد و مردانشان بكشيد و بچگان و زنانشان به بندگى بگيريد . اى ملك ! تو از آنهايى كه گمراهى ! از اين سه كار يكى بايد كرد ؛ يا مسلمان شدن يا جزيت پذيرفتن يا حرب را آراستن .
يزدگرد از فصاحت او عجب بماند ، امّا از اين استخفاف در خشم شد ، گفتا : « عربان را چه حد باشد كه در بارگاه ما زبان بدين كلمات بگشايند ؟ » و بفرمود تا هر يكى را از آن عربان جوالى پر از خاك بر گردن نهادند و با پيش سعد فرستادند و گفت : « فردا سزاى شما بدهيم . » چون پيش سعد آمدند ، سعد فرمود كه اين خاك مقدمهء همهء نيكيهاست ما را ، يعنى مملكت خود را به ما تسليم كردند و خاك ايران در بار كرديم .
چون رستم اين حكايت بشنيد ، سخت آمدش . يزدگرد را ملامت كرد و گفت : « اين نبايست كرد . » و سعد لشكر عرب در سواد عراق بپراگند و خرابى مىكردند و هر روز تظلّم به درگاه يزدگرد مىبردند و يزدگرد فرمان مىفرستاد به رستم كه حرب كن ، و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٧٣