دست خود نهاد و بكشت . در اين حرب هزيمت بر مسلمانان افتاد و مثنّى سپاه را بازگردانيد و مقدار پنج فرسنگ بازپس نشست . عجم چيره شدند و خواستند كه از پس هزيمت شوند . در اين حال نامهء رستم آمد و بهمن را بازخواند كه دار الملك مداين شوريده بود و توران مرده بود .
چون لشكر عجم بازگشت ، عمر از كشتن بو عبيد خبر شد . بيست هزار از احياى عرب و از شهرها گرد كرد و پيش مثنّى فرستاد ، از عجم نيز صد هزار مرد بيامدند با اميرى نام او مهران . مثنّى آن سپاه را بشكست . و در اين حرب سى هزار اسب با سلاح به دست مسلمانان افتاد . عجم همه گرد شدند و مضطر بودند ، گفتند : « اين همه از آن است كه ما را ملكى مستقل نيست . » پس در شهرها طلب كردند و مردى يافتند پسرزادهء پرويز ، نام او يزدگرد بن شهريار بن پرويز ، و او را بيست و يك سال بود ، در اصطخرش يافتند ، مردى مهيب بافرّ و بها بود ، صاحب راى كامل و عقل ، و او را بر تخت نشاندند و كار او قوى شد و رستم را نيابت كلى داد و گفت : « هرچند زر و نعمت و سلاح كه بايد از خزانه برگير و دفع اين [ 209 ] عربان كن . » رستم صد و پنجاه هزار سوار نيكو با سلاح تمام برگرفت و روى به قادسيه نهاد و به سرحد بنشست .
و مثنّى نامه كرد به عمر كه عجم را ملكى پيدا شد و قوى شدند . عمر نامه كرد به مثنّى كه تو از آنجاى كه نشستهاى پنج منزل بازپس نشين كه من خود تدبير مىكنم و قصد كرد كه خود با سپاه به عراق آيد . با على بن ابى طالب مشورت كرد . على فرمود : « تو را رفتن مصلحت نيست ، سپاه بايد فرستاد . » گفت : « كه را فرستم ؟ » همه را اتفاق بر سعد بن ابى وقّاص افتاد و سعد در بحرين بود . عمر او را بخواند و گفتا : « تو از ياران پيغمبرى و بسيار حربهاى سخت ديدهاى ، كار عجم و عراق به تو مىدهم ، » سعد گفت : « سمعا و طاعة . » عمر سپاهى تمام به سعد داد و گفت : سعى كن كه تو پيشتر از رستم در قادسيه شوى كه من خود از پس تو سپاه مىفرستم » . سعد برفت و عمر پياپى سپاه از پس وى فرستاد تا سى و پنج هزار مرد در قادسيه بر سعد جمع شد ، و لشكر عجم صد و پنجاه هزار مرد بودند . عمر نامه كرد به سعد كه تو مترس كه عجم اگرچه بسيارند ضعيفند . اوّل رسولى فرست به ملك عجم و از او اسلام خواه . سعد همچنان كرد و چهارده مرد از فصحا و دليران عرب بيرون كرد و پيش يزدگرد فرستاد و ايشان همه جامههاى برد
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٧٢