داشت [ 207 ] و چون ابو بكر وفات كرد ، هنوز پدرش ابو قحافه زنده بود و به شش ماه پس از ابو بكر بمرد . رضى اللّه عنه .
2 . امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه - و عمر خويش پيغمبر بود ، امّا از ابو بكر و عثمان و على دور تر بود و نسب او در كعب مىپيوندد : عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى رياح بن عدى بن كعب بن لؤى « 1 » ، و كنيت عمر ، ابو حفص بود و مادرش : حنتمه بنت هشام « 2 » بن المغيره بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم . و عمر را به لقب « فاروق » گفتندى .
و مردى بود به گونه چرده و به بالا سخت دراز و ريشش سفيد بود و به حنا سرخ كردى و سرش اصلع بود . و او را شصت و سه سال عمر بود و ده سال و پنج ماه خلافت كرد ، و هفت زن كرده بود ، و چون وفات كرد ، چهار زن داشت و او را هشت پسر بيامدند : يكى عبد اللّه و عبيد اللّه و سه پسرش عبد الرحمان نام بود يكى اكبر و يكى اوسط و يكى اصغر خواندى ، و دو پسرش بودند هر دو زيد نام بودند و پسر هشتمينش را عاصم نام نهاده بود .
و سبب خلافت او آن بود كه چون ابو بكر بيمار شد او را هيچ غم نبود مگر غم مسلمانان كه ايشان را زير فرمان كه كند كه حكم عدل بر ايشان كار فرمايد ؟ دلش به عمر مىگراييد . عبد الرحمان بن عوف را بخواند و گفت : « مىخواهم كه از پس خود عمر را خلافت دهم . » عبد الرحمان گفت : « عمر مردى درشتطبيعت سختدل است . » ابو بكر گفت : « او اين زمان درشتى مىكند ، چون من نرمى مىكنم ، پس چون كارش به خود افتد نرم شود . » عثمان را نيز بخواند و او نيز همچنين گفت كه عمر مردى بىمحاباست . ابو بكر همان جواب گفت . روز ديگر صحابه را همه گرد كرد و گفتا : « اى مسلمانان ! من در ميان شما چهكس بودم ؟ » گفتند : « خليفهء رسول اللّه بودى و امام مسلمانان و به حكم كتاب خداى و سنّت رسول او كار كردى و حيف روا نداشتى و عدل كردى و مردم همه از تو راضى و شاكرند . » ابو بكر گفت : « اگر از پس خود عمر را خلافت دهم شما بپسنديد ؟ » گفتند : « سمعنا و اطعنا . » گفت : « من از پس خود عمر بن الخطّاب را خليفه كردم و خليفهء
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى : عمر بن خطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عبد اللّه بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب » .
( 2 ) . همان : « هاشم » .