شد ، اين ز تداوك « 1 » وى است . » ابو عبيده ، خالد را گفت : « چگونه گويى ؟ » گفت : « يك امشب مرا مهلت ده تا فكر كنم . »
و خالد را خواهرى بود بس عاقله ، با وى مشورت كرد . خواهر گفت : « تو را عزل و مصادره بهتر از قبول اميرى و اقرار بر اسلام مالك . » خالد گفت : « چرا ؟ » خواهر گفت :
« زيرا كه غرض عمر آن است تا تو بر اسلام مالك مقر آيى و صبر كند تا تو اين حرب تمام كنى ، خويشان و ورثهء مالك را اغرا و تحريض كند تا از تو خون مالك طلب كنند و تو را به دست ايشان دهد و بكشد . » خالد گفت : « راى همين است كه تو گفتى . » روز ديگر ابو عبيده را گفت كه من اميرى نمىخواهم ، پس از هرچه داشت يك نيمه بداد و باز مدينه شد و تا باقى عمر به هيچ غزو نشد و عمر نيز او را هيچ كارى نفرمود و هرگاه كه به مجلس عمر درآمدى ، عمر او را گفتى : « مال مسلمانان كه از بيت المال خيانت كردهاى باز ده كه مظلمت است » ، خالد هيچ نگفتى . روزى بيامد و بنشست . عمر گفت : « مال مسلمانان باز ده . » خالد گفت : « چند گويى ؟ مرا چه مال است كه بدهم ؟ همهء مال من به پنج هزار درم نمىكشد ! » عمر گفت : « من به بيست هزار ضمان مىكنم . » خالد گفت :
« نمىدهم . » عمر گفت : « از كجا آوردى كه نمىدهى ؟ » خالد گفت : « از بازوى قوى و قبضهء شمشير حاصل كردهام كه جان در راه خداى نهادهام و كافر كشتهام . » عمر خاموش شد .
خالد آن روز برخاست و از پيش عمر بيرون شد و تا زنده بود بيش به مجلس عمر نيامد و بعد از پنج سال ديگر از خلافت عمر وفات يافت آن شير دين ، رحمة اللّه عليه .
و سبب وفات ابو بكر آن بود كه جهودى بيامد و ابو بكر را به طبقى برنج ميهمان كرد ، و آن برنج زهرآلود بود . و مردى طبيب با ابو بكر بود ، آن برنج نخورد ، چون لقمه در دهن نهاد گفت : « هذا مسموم بسم سنة . » و ابو بكر از آن برنج يك لقمه به دهن نهاده بود . بعد از يك سال ابو بكر بيمار شد و پانزده روز رنجور بود و وفات كرد . وقت نماز شام از روز سهشنبه هفتم ماه جمادى الآخر سنهء ثلث و عشرين من الهجره ، و دو سال و چهار ماه خليفه بود ، و او را شصت و سه سال عمر بود ، و سه پسر داشت ؛ يكى عبد اللّه ، و يكى محمّد ، و يكى عبد الرّحمان ، و او را سه دختر بود ؛ اسماء ، و عايشه و ام كلثوم ، و سه زن
هامش
( 1 ) . تداوك : با هم تنگ شدن در خصومت و شر يا در حرب و مانند آن ( منتهى الارب ) .