تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
و خالد لشكر از آن جاى برگرفت و به جايى شد از عراق ، نام او عين التّمر و آن حصارى بود محكم ، و به قهر بگرفت و بردهء بسيار بياورد و به جايى ديگر شد نام آن دومة الجندل ، و اين حصارى بود از حدّ عراق و بحرين . و مردى از صحابه نام او عياض مدّتى بود تا بر در آن حصار نشسته بود ، خيز نتوانست كرد . چون خالد با لشكر برسيد ، در روز حصار بگرفت و مردمانش همه بكشت و زن و فرزند برده كرد . و هم در آن حدود سه حصار ديگر بود ، هر سه بگشاد ؛ يكى نام حصير و يكى خنافس و يكى مصبيح و غنيمت بسيار يافت . و در اين مدت كه خالد اين همه كارهاى بزرگ در عراق مىراند ، آرزوى آن داشت كه به موسم به حج آمدى ، ابو بكر او را اجازت نمىداد ، و چون موسم درآمد ، خالد بىاجازت ابو بكر سپاه را در جايى بگذاشت و به راه‌بىراه به مكّه شد از عراق به پنج روز و به پنج روز بازآمد . ابو بكر خبر يافت و از وى گله كرد و گفت : « خطا بود كه سپاه يله كردى ، اگر خللى به كار مسلمانان عايد شدى ، مضرّت آن بزرگتر از ثواب حج بودى . » پس چون عراق عرب همه صافى شد و عجم ضعيف شدند ، خالد به عراق بنشست . ابو بكر چون ديد كه همهء عراق به دست آمد و هيچ جاى مخالفى نماند ، دل در انديشهء شهرهاى شام بست ، زيرا كه هنوز يك شهر از بلاد شام گشاده نشده بود . ابو بكر سه امير بيرون كرد و به شام فرستاد : يكى خالد بن سعيد بن العاص و ديگر ابو عبيدة الجراح و ديگر شرحبيل بن حسنه . عمر با خالد بن سعيد بد بود ، گفت : « او را به شام مفرست كه از وى كارى برنيايد . » ابو بكر ، يزيد بن ابى سفيان به جاى وى بفرستاد ؛ برادر معاويه . پس عمر از آنجا كه با خالد بن الوليد بد بود ، خواست كه كار عراق مطلقا به دست او برنيايد ، ابو بكر را گفت : « كار شام به دست [ 205 ] خالد برآيد . » ابو بكر نامه كرد به خالد كه اكنون عراق صافى شد و عجم به كار خود درمانده‌اند ، تو آن قدر سپاه كه عراق را تمام باشد در عراق دست بازدار و مثنّى را بر ايشان امير كن و خود برخيز و به شام رو كه من سپاه را به شام فرستاده‌ام و تو بر همه امير باش . خالد چون بشنيد ، گفت : « اين هم عمل عمر است و نخواست كه اثر من تمام ظاهر گشتى . » خالد به فرمان ابو بكر روى به شام نهاد و سپاه اطراف روى به خالد نهاد چنان كه سى و شش هزار سوار مسلمان گرد آمدند در شام . و در آن مدت ملك الرّوم بجنبيد و با
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 267 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى