بود و باغها و درختستان و مواضع نزه . خالد خطبه كرد و ثناى خداى عزّ و جل و درود بر روان مصطفى داد و گفت : « اى جماعت ! اگر غزا و جهاد خود نه فرض بودى بر شما واجب بودى اين جايهاى خرم از ايشان بستدى خصوصا كه خداى بر شما فرض گردانيده ، شكر نعمت خداى كنيد و دلها خوش داريد كه رسول خداى فرموده است كه همهء جهان مطيع امّت من شوند . » و خالد خمسهاى غنيمت را راست بيرون كردى و به ابو بكر فرستادى و ابو بكر به بيت المال اندر كردى .
ديگر باره عجم سپاهى ساختند از چهل هزار سوار و پيشرو ايشان بهمن جادو نام بود ؛ مردى بزرگوار ، بيامد و جنگ كرد . خالد او را بشكست و ده هزار مرد را گردن زد و خون ايشان به رود فروريخت تا همچون آب روان شد كه بدين معنى سوگند خورده بود . و در حدود عراق قصرى بود كه اكاسره ساخته بودند ، آن را قصر سفيد گفتندى . خالد آن را بگرفت . و در حصار مردى يافت نام او عبد المسيح و عمر او سيصد و شصت سال بود ، او را پيش خالد آوردند ، كاغذى سرد و ستده به دست داشت . خالد پرسيد كه اين چيست ؟
گفت : « زهر هلاهل است . » گفتا : « چه كنى ؟ » گفت : « با خود دارم تا اگر مرا به خوارى كشى اين بخورم . » خالد گفت : « اين زهر مرا ده . » او را داد . خالد ده مثقال زهر هلاهل بر كف دست كرد و گفت : « بسم اللّه الذى لا يضر مع اسمه شىء فى الارض و لا فى السّماء و هو السّميع العليم » و بر دهن ريخت و فرو برد و زمانى مدهوش شد و عرق از پيشانى وى بگشاد و در لحظه با خود آمد و گفت : « لا حول و لا [ 204 ] قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم » و او را به توفيق خداى تعالى هيچ مضرّت نبود . روى به عبد المسيح كرد و گفت : « اين زهر بدان خوردم كه تو بدانى كه در جهان هيچ چيز مضرّت و منفعت نكند بىخواست خداى . » پس خالد ، عبد المسيح را رها كرد و آن حصار بگرفت و جزيمت بر اهل آن حصار نهاد .
بعد از اين حكايات ، از عجم سپاهى بيرون كردند صد و پنجاه هزار سوار با سه امير ؛ يكى را بهمن جادو گفتندى و يكى شيرزاد و يكى آزادبه ، و همه چنان پوشيده بودند كه جز چشمهاشان پيدا نبود . خالد تيراندازان را در پيش صف آورد و گفت : « دست به چشمهاشان داريد » و به يك زمان به زخم تير ، ده هزار مرد را كور كردند و آن حرب را « ذات العيون » نام نهادند . آن سپاه نيز شكسته شد و منهزم روى باز مداين نهادند .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٦٦