خود از آن نهاده بود كه روزى با ده كس از يمامه به كارى به خدمت رسول اللّه آمده بود و چون بيامدند ، مسيلمه بر در بنشست و آن نه به اندرون آمدند . پيغمبر پرسيد كه با شما كسى ديگر هست ؟ گفتند : « يكى هست و بر در خدمت مىكند . » پيغمبر فرمود كه :
« سيّد القوم خادمهم . » آن ملعون بدين لفظ كه پيغمبر فرمود بر آن نه كس تفاخر نمود و آن تاريخ بنوشت و بعد از رسول اللّه آن را بهانه ساخت و گفت : « محمّد استعداد پيغمبرى در من مىديد و اين سخن فرمود ، اكنون من پيغمبرم » ، بدان سبب خلقى را گمراه كرد و كلپترات بسيار گفتى و گفتى اين وحى است .
و خالد سپاه بر در بحرين يمامه فرود آورد و خود در قلب ، عرشى ببست و بر آن نشست و سپاه را فرا حرب كرد . و مسيلمه در آن باغ بر تخت نشسته بود . هر دو سپاه در بيرون باغ حرب كردند . روز اوّل سپاه مسيلمه را قوّت بود و زور آوردند و مسلمانان را از جاى برگرفتند و حذيفه كه از مهتران قريش و كبار صحابه بود آن روز كشته شد ، و زيد بن الخطّاب برادر عمر كشته شد ، خالد چون ديد كه كافران زور آوردند سوار شد و پيش آمد [ 201 ] و بانگ زد و گفت : « اى انصار و مهاجر ! روز نام و ننگ است ، بكوشيد . » سپاه اسلام به يك بار حمله كردند . به يك لحظه هفت هزار نفر مرد از كافران بر زمين زدند و كافران هزيمت شدند . مسيلمه در باغ دربست . خالد زور كرد و در باغ را بگشاد و مسلمانان در اندرون باغ شدند و هفت هزار مرد ديگر از مشركان بكشتند . مسيلمه دانست كه كار او بود . لشكرش گفتند كجاست آن نصرت كه مسيلمه ما را وعده كرده بود . گفتا : « امروز جان را بايد كوشيد . » و مسيلمه آن روز دو زره بپوشيد و سلسلهاى به روى فروگذاشت و از اسب فرود آمد و پياده شد تا كسى او را نشناسد و باشد كه بدين حيلت ، خود را از باغ بيرون افكند . ناگاه وحشى را چشم بر وى افتاد و او را بشناخت و وحشى مسلمان بود و آن بود كه حمزه را كشته بود . با خود گفت بهتر از آن نيست كه چون من حمزه را كشتهام كه بهترين خلق بود ، به عوض او مسيلمه را بكشم كه بترين خلق خداى است ، از دنبالهء او بشد و او را بيافت و حربهاى كه حمزه را بدان كشته بود بر شكم مسيلمه زد و او را بكشت . و لشكر مسيلمه همه منهزم شده بودند . وحشى پيش خالد آمد و گفت : « مسيلمه را كشتم ، » خالد بفرمود تا سرش برداشتند و به مدينه فرستادند به خدمت ابو بكر و نامهء فتح و خمس غنيمت نيز بفرستادند . ابو بكر شاد شد و وحشى را بستود و گفت : « اگر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٦٣