برخيز و بيا تا سخن مالك نويره از تو بپرسم . خالد دانست كه آن كار عمر است و بلال حبشى حاجب ابو بكر بود . و اوّل رشوتى كه در اسلام بنياد كردند آن بود كه خالد هزار درم پيش بلال فرستاد و گفت : « خواهم كه چون من بيايم مرا تنها پيش ابو بكر برى چنانكه عمر حاضر نباشد . »
پس خالد صبحگاهى بيامد به در مدينه ، قبايى پوشيده از كرباس سپيد و زنگ زره گرفته بود و دو تير چپ و راست بر عمامهء خود زده ؛ و رسم مبارزان عرب چنين بود . عمر بر در خانهء ابو بكر نشسته بود ، چون خالد بيامد برخاست و گريبان خالد بگرفت و آن تيرها از سرش درربود و بشكست و گفت : « مسلمانان را مىكشى و زنانشان به زنى مىكنى ؟ ! » و خالد زن مالك را به زنى كرده بود . عمر گفت : « من اكنون تو را عوض مالك بازكشم . » خالد هيچ نگفت حرمت ابو بكر را . بلال رفت و با ابو بكر گفت كه خالد بر در ايستاده . ابو بكر نشسته بود و قرآن مىخواند [ 200 ] گفت : « او را بيار . » بلال بيامد و دست خالد گرفت و گفت : « خليفه تو را مىخواند . » عمر نيز برخاست كه با خالد به اندرون رود .
بلال گفت : « تو را نگفتهاند ! » عمر بنشست . خالد بيامد و بر ابو بكر سلام كرد . ابو بكر جواب داد و گفت : « يا خالد ! چرا مالك را بكشتى ؟ » خالد گفت : « يا خليفهء رسول اللّه ! به گوش خود از زبان مبارك رسول اللّه شنيدم كه گفت : هركه در اسلام او به شك باشى او را بكش و پيغمبر مرا « شمشير خداى » خواندى و شمشير خداى نكشد الّا كافر و مشرك و مرتد را . » ابو بكر گفت : « صدق رسول اللّه ! انصرف الى عملك ! » خالد خرّم شد و بيرون آمد شمشير نيمآهيخته كرده و گفت : « فراز آى اى ابن ام سلمه . » و نام مادر عمر امّ سلمه بود . عمر هيچ نگفت .
و خالد برفت و باز لشكرگاه آمد و لشكر در موضعى بود كه او را « نطاح » گفتندى . و در آن هفته نامهء ابو بكر به خالد آمد ، گفتا : « اكنون كه از طليحه و از سجاح پرداختى و اسود كشته شد و اكثر مرتدان به اسلام بازآمدند ، كار مسيلمه بجد پيشگير و خواب مكن تا او را نكشى و همهء سپاه به فرمان تو كردم . » و مسيلمه در بحرين يمامه بود . خالد با سپاه روى به وى نهاد و با خالد سيزده هزار مرد بودند از صحابهء كبار و با مسيلمه چهل هزار مرد بود و در باغى نشسته بود كه آن را « حديقة الرّحمان » نام نهاده ، و مسيلمه را « رحمان اليمامه » خواندندى قوم خودش ، و مردكى مزوّر حيلتى بود ، و نام پيغمبرى بر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٦٢