معد داشته بود و مىگفت كه من انتظار جبرئيل مىكشم تا بگويد كه حرب كن يا بگريز ! روز ديگر بر اسب نشست و زن خود را بر اسب جنيبت نشاند و بگريخت و به يمن اندر شد و كس او را باز نديد ، و مدتى پنهان شد و بعد از آن بيرون آمد و به دست ابو بكر مسلمان شد و تا دور عمر زنده بود و به مسلمانى بمرد ، و او اوّلبار به دست پيغمبر مسلمان شده بود .
پس چون خالد طليحه را بشكست ، در آن حدود كار خالد قوّت گرفت و بيشتر اهل رده [ 198 ] به اسلام بازآمدند .
و در اين روزگار زنى از بنى سليم برخاست نام او سلمى . از براى آنكه او را برادرى در جنگ كشته بودند ، آن زن سپاه گرد كرد و با خالد حرب كرد و خالد جد نمود و او را بكشت . و آن زن بغايت فصيحه بود . و نام خالد به همهء عرب بشد و از وى بترسيدند .
و زنى ديگر برخاست از موصل نام او « سجاح » و دعوى پيغمبرى كرد و سخنهاى مسجّع گفتى ، و مىگفت كه جبرئيل به من فرود مىآيد ، و خلقى را بفريفت . و دين وى بعضى مسلمانى بود و بعضى ترسايى ، و خمر و زنا حلال كرد ، و با چهارصد مبارز از موصل بيرون آمد و روى به قوم بنى ضبّه نهاد ، و مالك بن نويره مهتر بنى ضبّه بود و مسلمان بود . سجاح ، مالك را گمراه كرد تا از دين بگشت . و قومى بودند كه ايشان را « رباب » گفتندى و پيوسته با بنى ضبه مخالف بودندى . آن زن مدد مالك نويره كرد . مالك از اين سبب مسلمانى را به باد داد . و سجاح گفت : « من انتظار جبرئيل مىكشم تا بگويد كه اول با كدام قوم جنگ كن . » روز ديگر مشتى كلپتره و ژاژ بخاييد و گفت : « اين آيتى است كه خداى فرستاده و فرموده است كه با بنو رباب حرب كن . » و آن خرافات كه آن بىشرم ساخته بود اين است :
اعدوا الرّكاب و استسعدو النّهاب * ثم اغدوا على الرّباب فليس دونهم حجاب
و بدين كلپترات با رباب جنگ كردند و ايشان را هزيمت كردند و بيشتر به قتل آوردند .
و كار سجاح بزرگ شد و خلقى از عرب بنو تميم به دو بگرويدند . سجاح گفت : « اكنون ما را مصلحت آن است كه با مسيلمه بپيونديم تا هر دو سپاه يكى شود . » پس نامه نبشت به مسيلمه كه من نيز همچون تو پيغمبرم و جبرئيل به من آمد و گفت : كه دين مسيلمه حق