با جمعى از اكابر فارس بكشت و خود تاج بر سر نهاد ، و مردم را عار آمد سجود وى كردن . روزى يكى از سپاه در روز بار كاردى بكشيد و بر تخت دويد و بر شكم او زد و بكشت ، و ريسمانى به پاى او بستند و به مرده گرد شهر بگردانيدند ، و وزير منادى كرد كه هركس كه با خداوندگار خود بىوفايى كند و شرط ادب نگاه ندارد سزاى او اين است .
6 . توران بنت خسرو - پس چون اكابر عجم مضطر شدند و از نسل پرويز هيچ نرينه نيافتند دختر پرويز را ، نام او توران ، بر تخت نشاندند و او زنى عاقل باتدبير بود . نامهها فرستاد به شهرها و گفت : « پادشاهى به نرى و مادگى نيست ، ملك به عدل راست است و من شما را نيكو دارم . » و عدل را بنياد كرد .
و نخست كارى كه توران كرد در ملك ، آن بود كه چوب چليپا كه خسرو از قيصران به زور ستده بود و از براى آن چوب بسيار حربها شده بود ، باز روم فرستاد . بدان سبب قيصر مطيع شد . و توران بقاياى خراج از مردم برداشت و ملكش به هفت ماه رسيد و بمرد .
7 . آزرمى بنت خسرو - ديگرباره مردمان عجم مضطرّ شدند . دخترى كهتر هم از آن پرويز نام او آزرمى بر تخت نشاندند و او زنى بس فاضلهء عاقله بود و مملكت راند بهتر از خواهر .
و در خراسان اميرى بود نام او فرّخزاد ، و مردى جبّار بود . طمع در آزرمى كرد و كسى فرستاد به آزرمى كه بيا تا تو را به زنى قبول كنم . آزرمى پيغام فرستاد كه من پادشاهم و پادشاه را شوى نباشد ، امّا اگر تو مهر من دارى بيا تا با تو خلوت رانم . فرّخزاد اين عشوه بخورد . شبى بيگاه بيامد و مرد فرستاد كه فرّخزاد بر در است . آزرمى گفت : « بگوى تا تنها بيايد . » فرّخزاد هرچه از مردمان با وى بودند گسيد كرد . آزرمى خادمى بفرستاد و گفت :
« برو و سر فرّخزاد را برگير و بيار . » خادم بيامد و سر او را ببريد و تن او بر در بارگاه بينداخت . روز ديگر چون سپاه ، فرّخزاد كشته يافتند ، دانستند كه قصد ملكه كرده است .
مردم همه بترسيدند و هيبت آزرمى در دلها بنشست . و آن فرّخزاد را پسرى بود مردى بزرگ ، نام او رستم ، چون خبر قتل پدر بشنيد لشكر گرد كرد و بيامد و آزرمى را بگرفت و به قهر با وى ببود و او را بكشت .
و چون آزرمى نماند ، عجم ديگر باره عاجز شدند و طلب ملكى كردند . مردى به
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٥٤