پسر من نماند و بعد از پسر به دختران افتد و بعد از دختران به گروهى اعراب افتد . » پس گفت : « برو كه تو مرا نتوانى كشت ، زيرا كه من هيچكس از قبيلهء تو نكشتهام . » آن مرد بلرزيد و باز پيش شيرويه آمد و آن حديث بكرد . شيروى مردى را بخواند كه پرويز پدر او را بىگناه كشته بود ، گفت : « برو و پرويز را بكش . » آن مرد چون بيامد ، پرويز گفت :
« نيك آمدى كه من پدر تو را كشتهام و بر تو واجب است كه مرا بكشى كه هركس كه كشندهء پدر را نكشد ، او حرامزاده باشد . » پس بازو را به وى نمود و دو مهره بر بازوى او بسته بود ، گفت : « اين مهره بازكن و چون مرا كشته باشى ، پيش شيرويه برو بگوى اين مهرهاى است كه تا با كسى باشد آهن بر وى كار نكند ، امّا تو بعد از من ، بر از ملك نخورى . »
پس آن مرد مهره برگرفت و تبرزينى بر سر پرويز زد و او را بكشت و همچنان در بساط ابريشمى پيچيد و باز پيش شيرويه آمد . شيرويه گفت : « پرويز در وقت كشتن چه گفت ؟ » گفت كه اين سخن گفت كه يعنى هركس كه كشندهء پدر را نكشد ، او حرامزاده است . شيرويه بدانست كه پرويز چه گفته است ، در حال بفرمود كه آن مرد را بكشتند .
4 . شيرويه بن خسرو پرويز - شيرويه مردى عاقل باراى مردانه و باتدبير بود . يك سال خراج از جملهء جهان برگرفت و همهء زندانيان را خلاص داد و برادران خود را از حرص پادشاهى بكشت . و دو خواهر داشت ، يكى توران و يكى آزرمى ، و شيروى را ملامت كردند و گفتند : « تو از ملك برنخورى ، زيرا كه پدر را و برادران را بىگناه كشتى . »
و شيروى در آن مدّت كه پادشاه بود ، هيچ حظّى از ملك نيافت و امّا عادل بود و رعايا را نيكو داشتى . و در حال كه بر تخت نشست رسول فرستاد به يمن پيش ملك بادان و گفت : « بايد كه آن مرد ، كه در عرب پيغمبر است ، او را هيچ تعرّض نرسانى و دوست بدارى . »
چون هشت ماه از ملك شيروى بگذشت بيمار شد و بمرد .
5 . اردشير بن شيرويه - و چون شيروى [ 193 ] بمرد ، مردمان اتفاق كردند بر پسر او ، و او كودك بود ، اما وزير كار مىراند .
و در آن مدّت در دربند روم اميرى بود نام او « شهريران » . مردمان عجم در نشاندن اردشير با وى مشورت نكرده بودند . لشكر گرد كرد و بيامد و حرب آغاز نهاد و اردشير را
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٥٣