ولايات بيرون آورد بيست ساله و سى ساله و از مردمان مىستد . بدين سبب رعايا نيز از او نفور گشتند . و از بهر آنكه او را گفته بودند كه ملك تو به سبب وزيرى از فرزندان تو برود شانزده پسر داشت ، عزم كرد كه ايشان را همه بكشد . چون از دلش نيامد ، گفت كه ايشان را خصى كنم تا نسلشان منقطع شود . على هذا ايشان را در خانهاى كرد و هيچ زن پيش ايشان نگذاشت تا نسل ايشان منقطع شد .
ديگر خطا آن بود كه نعمان بن منذر كه ملك عرب و يمن بود بىگناه به سبب افترايى كه به وى كردند بكشت .
و خطاى بزرگتر آن بود كه چون سيّد كاينات - عليه السّلام - نامه به وى نبشت ، نامه را بدريد و فرستاده را خوار كرد . پيغمبر - عليه الصلوات و السلام و التحيه - دعا كرد و فرمود : « مزق اللّه ملكه كما مزّق كتابى » و از آن روز باز كه رسول اللّه اين دعا كرد ملك او در تزلزل و تراجع افتاد و لشكرى و رعايا با وى بد شدند و اتفاق كردند و شبى خروج كردند و زندان را بشكستند و بيست هزار مرد در زندان بودند ، همه بيرون آمدند و خسرو را بگرفتند و بند كرده بنشانيدند و شيرويه را كه پسر بزرگترش بود به پادشاهى بنشاندند . پرويز دو سه روز محبوس بود . اهل سپاه و رعيّت راضى نبودند بر آنكه پرويز زنده باشد . پيش شيروى جمع آمدند و گفتند : « پرويز را بكش يا ما تو را بكشيم . » شيروى جواب داد كه شما صبر كنيد تا من گناه بر وى درست كنم و او را به حجّت بكشم تا مرا بزرگان روى زمين ملامت نكنند . پس پيغام فرستاد به خسرو و گناهان و خطاها كه كرده بود همه بر وى شمرد و گفت : « بد كردى و سپاه و رعيّت را همه دشمن خود گردانيدى . » پرويز جوابها گفت و هر [ 192 ] گناهى را تأويلى نهاد و جملهء امرا و وزرا را ملزم گردانيد ، بر آنكه هرچه من كردم نظر بر مصلحت مملكت بود .
چون اين سخنان بگفت ، بعضى از لشكر قبول كردند و گفتند : « او بىگناه است » و عزيمت كردند كه او را باز ملك دهند . جمعى از اين معنى خائف گشتند ، شيروى را گفتند : « اگر تو او را نكشى او تو را بكشد . » شيروى كسى فرستاد به كشتن وى ، آن مرد چون بيامد ، پرويز را ديد بر سر بساطى ابريشمى بر بالشى زربفت نشسته و ترنجى زرّين بويا به دست گرفته ، چون آن مرد به اندرون آمد ، پرويز جست و ترنج از دستش بيفتاد و بغلطيد و از روى نهالى فرو آمد و بر بساط بگذشت و بر خاك افتاد . پرويز گفت : « بعد از من ملك به
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٥٢