بود هر يكى همچند خايهء كبوتر ، و به روز همچون شب بتافتى ، و آن تاج پانزده من به سنگ بود . و او را اسبى بود كه در شبان روزى سى فرسنگ بدويدى و صورتى بود كه هيچ چهارپاى بمانند آن نبود و پرويز آن را پيوسته پيش تخت داشته بودى ، نام آن « شبديز » بود و او را همچون آدميان طعام دادى ؛ شكر و بادام و مغز گندم و غيره . و صورت اين اسب در كرمانشاهان بر سنگ كندهاند و هنوز اثر آن مانده . و او را كنيزكى بود رومى ، نام او شيرين ، كه تا آدمىزاده بود مثل آن صورت به جمال و لطافت ، كس نديده و نشنيده بود و قصّهء او نظامى به نظم آورده .
و خسرو بختى جوان داشت ، چنان كه روزى قيصر روم سى كشتى پر از گوهر و زر و سيم كرد كه به ملك حبشه فرستد . باد بيامد و هر سى كشتى را به شهر انطاكيه برد .
بگرفتند و پيش خسرو آوردند . خسرو از آن گنجى بنهاد و نام آن « گنج بادآورد » بكرد . و خسرو را هزار فيل جنگى بود و هشت هزار اسب داشت نامى كه هر شب جو از پايگاه خاصّهء او مىخوردند و اسبان غير از آن ، سيصد هزار سر داشت كه در ملكها در گله بودى و آن هشت هزار را همه زينهاى زرّين بودى و جلهاى ابريشمى . و پرويز را دوازده هزار زن بود ؛ نه هزار بنده [ 190 ] و سه هزار دختران ملوك عالم بودند . و سى و هشت سال پادشاهى كرد كه هر روز دولت او زيادت شدى .
و چون كوس دولت محمّدى - صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم - بكوفتند ، در آن زمان كه هجرت فرمود ، در ممالك پرويز اثر معجزات پيغمبر ظاهر مىشد . اول معجزهاى كه پيدا گشت آن بود كه پرويز را طاقى بود بر لب دجله ساخته و آن طاق را منقش و مذهب ساخته و تخت در آن طاق نهاده و جسرى كه به رود دجله بسته بودند و خانهاى بر سر آن جسر ساخته و نزهتگاه و بساط و مجلس پرويز آنجا بود . يك روز آن جسر بگسست و طاق بشكست و تخت نگونسار شد و پرويز به زير آب افتاد . غلامانش بجستند و مويش بگرفتند و از آب برآوردند . پرويز بگفت آن طاق و آن جسر را نيكو كردند . ديگرباره خراب شد . پرويز منجّمان را بگفت كه اين چه حالت است ؟ منجمان دانستند كه معجزهء ظهور پيغمبرى بزرگ است . از بيم او نيارستند گفت . پرويز گفت : « اگر نگوئيد شما را بكشم . » گفتند : « اى ملك ! پيغمبرى از عرب بيرون آمده و دين او بر دين و ملك تو غالب شود و به فرزندان و آل او افتد . »
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٥٠