بنوشت و برخاست و به روم شد و قيصر او را گرامى داشت و هفتاد هزار سوار به وى داد و پسر خود را با وى بفرستاد ، و چون به ايران رسيد لشكر مداين نيز از بهرام سير آمده بودند ، به يك بار بيست هزار مرد از بهرام برگشتند و پيش پرويز آمدند و سر بر زمين نهادند . پرويز گناه ايشان بخشيد و نود هزار سوار روى به بهرام نهادند و دو سه روز هر دو لشكر برابر همديگر بنشستند و حرب كردند .
روزى بهرام ، پرويز را به مبارزت خواست و پرويز با وى بيرون آمد ، طاقت حرب بهرام نداشت ، از پيش وى بشد . بهرام از دنبالهء وى مىرفت تا پرويز به پايان كوه رسيد ، پياده شد و سر در كوه نهاد . چون به بالا رسيد بهرام از وى بازگشت . روز ديگر پرويز بازآمد و جنگ كردند . پرويز فرمود تا منادى كردند كه هركس كه از لشكر [ 189 ] بهرام به لشكر من آيد او را گناه بخشيدم . لشكرى چون از پرويز ايمن شدند ، همه از بهرام برگشتند و پيش خسرو آمدند . بهرام با چهار هزار مرد از لشكر اصلى خود بماند ، روى برگردانيد و به خراسان شد . در راه چون به دامغان و قومس رسيد ، ملكى بود نام او قارن ، راه بر بهرام گرفت . بهرام با وى حرب كرد و قارن كشته شد . بهرام آن ولايت را غارت كرد و خود به جيحون بگذشت و به تركستان شد و پيش ملك ترك كارش نيكو شد و با برادر ملك ترك روزى مناظره كرد . ملك ترك تعصب بهرام كرد ، چنانچه بهرام برادر ملك ترك بكشت . ملك ترك از برادر نه ايمن بود و از بهرام شاكر بود ، هيچ بازخواست نكرد .
خاتون ملك با بهرام بد شد . اين خاتون مردى فراز كرد تا روزى كه بهرام در خرگاه خفته بود او را بكشت و قصهء بهرام كوتاه گشت .
پرويز چون از كار بهرام بپرداخت و ملك بر وى راست شد ، پسر قيصر را با گنج فراوان و خلعت بسيار بازگردانيد و لشكر روم را يكانيكان بنواخت و گسيد كرد و دختر قيصر را به زنى بخواست و به ايران آورد و شيرويه از وى بيامد . و هرگز هيچ پادشاه آن بزرگى نديد كه پرويز ديد و در جهان هفت گنج بنهاد ، هر يكى را نامى خاصّه بود و ، تختى و بارگاهى داشت ، آن را « طاقديس » گفتندى چهار پايه از ياقوت سرخ بود ، پهناى هر پايهاى پنج بذست « 1 » و درازا پنج گز ، و او را تاجى بود مرصع كه صد دانه مرواريد در آن
هامش
( 1 ) . بذست : وجب .