« بهرام را بگوييد تا بيايد و من با وى سخنى گويم . » بهرام بيرون آمد و با پرويز سخن گفت .
پرويز صلح خواست . بهرام قبول نكرد و گفت : « شما را وفا نيست » و روى با سپاه پرويز كرد و گفت : « اى ناجوانمردان ! به شما كه طمع دارد كه پسر نوشروان عادل را كور كرديد و به خبه بكشتيد و امروز اين ملك عاجز را بيرون آوردهايد ؟ فردا چون متمكّن شود ، شما را همه به كين پدر بكشد . » چون سپاه اين سخن شنيدند همه از پرويز برگشتند و روى به لشكر بهرام نهادند . پرويز با ده تن از خواص بماند و روى به گريز نهاد . بهرام از پس وى بشد تا او را بگيرد . پرويز تيرى بر اسب بهرام زد و او را بيفكند و خود با هر دو خال برفت و روى به قيصر [ 188 ] روم كرد . در راه به ديرى رسيدند و شب بخفتند . ناگاه لشكر بهرام برسيدند . پرويز مضطر شد . آن خال كه نام او بندوى بود گفت : « تو مترس و دل از كار مبر و جامه و تاج و قباى مرصّع به من ده و خود برو . » خسرو همهء جامهها به بندوى داد و خود برفت ، چون لشكر به در حصار رسيدند در بسته بود . بندوى به بام برآمد و جامههاى پرويز پوشيده و تاج بر سر داشت . گفت : « اى مردمان ! من اسير شما شدم ، يك امروز مرا مهلت دهيد كه در اين دير طاعت كنم ، فردا با شما بيايم و هرچه حكم بهرام است به جاى آوريد . » ايشان پنداشتند كه پرويز است كه اين سخن مىگويد ، بر در دير بنشستند . روز ديگر بندوى هم به بام برآمد و گفت : « اى مردمان ! شاه مىگويد كه من خستهام ، يك امروز با من مدارا كنيد تا فردا بيرون آيم . » لشكر مدارا كردند . روز ديگر هم امان طلبيد . چون روز چهارم ببود ، در ديرباز كرد . بديدند بندويه بود و خسرو در آن سه روز بسيار رفته بود . بدين حيلت ، خسرو از لشكر بهرام خلاص يافت و لشكرى بندويه را بگرفتند و پيش بهرام چوبينه بردند . بهرام او را محبوس كرد و او از بند بگريخت و به آذربادگان شد تا وقتى كه خسرو از روم بازمىآمد .
و خسرو چون برفت به ميان حيهاى عرب افتاد . اميرى از عرب او را بشناخت و راه نمود كرد و به راه بىراه او را به ولايت روم رسانيد . پرويز چون به زمين روم رسيد ، به كليسياى راهبى رسيد . راهب او را فرودآورد و از ناديده نام و نسب پرويز بگفت و احوال گذشته و آينده هر دو بگفت . پرويز گفت : « ملك با من رسد ؟ » گفت : « پادشاه شوى و سى و هشت سال ملك باشى و دولت بلند يا بى و در آخر به دست و فرمان يكى از پسران كشته شوى و ملك از تو برود و از فرزندان تو به دست بيگانگان افتد . » پرويز آن تاريخ
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٤٨