داشت . بهرام تعادل را نيزه بزد و دو سر گوسفند برداشت ؛ يكى از سر نيزه بيفتاد و يكى بر سر نيزه بماند . كسى بيامد و اين حال با هرمز بگفت [ 186 ] هرمز كاهنان را بخواند و اين فال با ايشان بگفت . گفتند : « آن دو سر كه برگرفت ، دو ملك باشد كه يكى بر دست بهرام كشته شود و يكى اسير شود ، و آن مرد سرفروش كه برهنه بود ، آن باشد كه چون بهرام اين كار بگزارد بر تو عاصى شود . » هرمز پشيمان شد ، مرد فرستاد به بهرام كه بازگرد و بيا كه با تو حكايتى دارم . بهرام گفت : « قول با تو كردهام كه بازنگردم » و بازنگشت و برفت و روى به خاقان نهاد ، نام او ساوه شاه و به راه بىراه مىراند تا به بلخ رسيد و لشكرگاه بزد .
و لشكر ساوه چهارصد هزار سوار بودند ، چون آن مايه لشكر بهرام بديدند . گفتند : « مگر به شفاعت آمدهاند . » ! ساوه كس فرستاد به بهرام كه مرا ننگ آيد كه با اين خوارمايه سپاه حرب كنم و مىشنوم كه تو مردى مردانهاى ، بيا تا تو را اميرى بدهم ! » بهرام جواب داد كه مرا اميرى تو به كار نيست كه من خود اميرم ، بيرون آى تا حرب كنيم ، آن كس كه فيروز آيد امير است .
ساوه از اين سخن در خشم شد . روز ديگر صد و چهل هزار سوار در قلب گرداگرد خود بداشت و دويست و شصت هزار سوار به حرب پيشآمدند . بهرام نيز تعبيهء لشكر كرد و هزار سوار از پس پشت لشكر خود بداشت و فرمود كه هركس كه بگريزد ايشان را گردن بزنند . و در لشكر ساوه چهارصد فيل بود و صد شير درنده . بهرام فرمود تا تيرباران بر خرطومهاى پيلان و بر شيران كردند .
پيلان و شيران چون زخم تير بديدند در لشكر افتادند و حداكثر لشكر خود را يا بدريدند يا در پاى بكوفتند . و بهرام به يك بار حمله كرد و لشكر ترك منهزم شدند . ساوه بر اسب نشست و بگريخت . بهرام چشم بر وى نهاد و از دنبالهء وى برفت و تيرى بر سينهء وى زد و از پشتش بدر كرد و بيفتاد . همه لشكر به يك بار برگشتند و سى هزار ترك كشته شدند و از لشكر بهرام چندان كشته نشد .
بهرام آن همه غنيمت بستد و در بلخ بنشست . بعد از چهار ماه پسر ساوه ، نام او برموده ، با پانصد هزار مرد بيامد . روز ديگر بهرام برنشست و در لشكر ترك نگاه كرد و گفت : « لشكرى انبوه است اما همه دلشكسته و ضعيف باشند . » روز ديگر جنگ كردند .
تركان شكسته شدند و برموده با حصار بلخ گريخت و از بهرام زنهار و صلح خواست
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٤٦