تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
بود هرمز را ، و نوشروان را دوازده پسر بود ، همه در طاعت هرمز بودند . و اللّه اعلم . 2 . هرمز بن انوشروان - هرمز پادشاهى عادل بود به غايت جبّار ! بزرگان را و مردم ظالم را نتوانستى ديد . و گويند در مدت سلطنت ، سيزده هزار امير و ملك و گردنكش را كشته بود . قويان را بشكستى و ضعفا را نيكو داشتى و رعايا بپروردى و در جهان آبادانى كردى و خرابى نتوانستى ديد . چون سياست او از حد بگذشت ، اكابر فرس و لشكريان ، او را دشمن گرفتند و كينهء او در دل داشتند و امور محافظت ثغور مهمل ماند چنان كه از چهار طرف ، دشمنان قصد مملكت هرمز كردند : از طرف روم و از طرف ترك و از طرف عرب و از طرف خزر . هرمز به يكبارگى مضطر شد . با موبد موبدان مشورت كرد كه اين كار چه چاره دارد ؟ موبد گفت : « ملك روم از تو حقّ خود مىطلبد ، آنچه پدر تو از ملك روم گرفته بود ، آن زمين را باز تصرف ايشان ده تا بروند . و عرب مردمان گسنه‌اند ، ايشان را طعام بسيار ده تا سير شوند و از ايشان ايمن شوى . و خزريان دزدانند ، چون مملكت تو گرگ‌ربايى بكنند ، ايشان را بتوان راند و به مردمان ارمنيه نويس تا ايشان را برانند . اما دشمن بزرگ تو ملك ترك است ، كار ايشان را به جد پيش‌گير و خوار مدار ، سپاه بسيار به ايشان فرست و خود مرو . » هرمز را آن تدبير خوش‌آمد . گفت : « كسى خواهم كه رسوم سالارى نيكو داند ، تا او را لشكر دهم و به حرب تركان فرستم . » موبد گفت : « در ملك رى ملكى است و نسبت خود به رستم دستان مىكند و الحق به مردى رستم هست ؛ او را « بهرام چوبينه » گويند ، اين كار به دست او مكفى شود . » هرمز فرمانى نبشت و بهرام را از رى بخواند . او پيش تخت آمد و زمين بوسه داد . هرمز گفت : « تو را بدان خواندم كه به حرب تركان روى و با خاقان حرب كنى . » بهرام گفت : « فرمانبردارم ! اما اگر مرا مىفرستى چون از پيش تو رفتم بازمخوان و هرچه من در آن لشكر كنم مگوى كه چرا كردى تا من اين كار تمام كنم . » هرمز گفت : « برو و سپاه را بيرون كن . » بهرام از ميان سپاه عجم دوازده هزار مرد مردانه بگزيد . هرمز گفت : « بدين مايه سپاه چه‌كار توان كرد ؟ » بهرام گفت : « مرا اين قدر تمام است كه لشكر بسيار ، درد سر است » ، و [ از ] سراپرده بيرون زد و لشكر براند . چون بهرام از شهر مداين بيرون آمد سرفروشى را ديد كه سفطى پر از سر گوسفند
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 245 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى