و ملك به وى دادند و فيروز برادر را قهر كرد و به ملك بنشست .
14 . فيروز بن يزدجرد - چون فيروز به ملك بنشست و ملك بر وى بياراميد ، بيست و هفت سال پادشاه بود و در عهد او هفت سال باران نيامد . او تمامت انبار خانههاى سلطانى به مردم داد تا رعايا در آن هفت سال شاكر بودند . پس قحط بگذشت و عالم آبادان شد .
و فيروز سه شهر بزرگ ساخته است : يكى در حدود رى ، نام او رام فيروز ، و يكى در حدود گرگان ، نام او رشن فيروز ، و يكى در آذر آبادگان ، نام او شهرام فيروز .
و چون روزگار برآمد ، ملك تركستان كه فيروز پيش او بزرگ شده بود ظالم شد و مذهب قوم لوط گرفت . فيروز به حرب وى بيرون شد . ملك هياطله ، خشنواز نام بود ، بترسيد . او را وزيرى بود ، گفتا : « من تدبيرى انديشيدهام . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « تو مرا يكدست و يك پاى ببر و بر سر بيابان بيفكن . » ملك همچنان كرد و او را دست و پاى بريده بر سر بيابان بيفكند . چون فيروز با لشكر برسيد ، او را ديدند . فيروز گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من وزير ملكم . » فيروز او را بازشناخت ، گفت : « كه تو را چنين كرد ؟ » گفت : « ملك ترك . هرچند با وى گفتم كه صلح كن و مال بده نصيحت من قبول نكرد و دست و پاى من ببريد [ 182 ] اكنون تو را نصيحتى كنم . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « از اين جايى كه تويى تا خشنواز بيست روز راه است و تو به آشكارا نتوانى رفتن ، من راهى مىدانم كه پنج روزه است ، مرا ببريد تا شما را راه نمايم . » فيروز اين عشوه بخورد و آن پير را برگرفت و بدان بيابان خونخوار اندر شد با پنجاه هزار سوار ، و در بيابان غرق شد و اكثر لشكرش به تشنگى بمردند . و چون به ملك خشنواز نزديك رسيدند ، همه به زينهار خشنواز درآمدند . خشنواز او را بگرفت و با جملهء خواص بند برنهاد و بعد از مدتى او را سوگندان عظيم داد كه فيروز قصد او نكند و منارهاى از سنگ يكپاره بساخت و در حدّ مملكت خود بنهاد و فيروز را سوگند مغلّظه داد كه لشكر را از اين سنگ نگذراند و سوار و پياده به شهر من نياورد ، و جان فيروز بخشيد و فيروز با مملكت خود آمد .
و چون يك سال بگذشت ، فيروز از آن حيف و جرم كه بر وى رفته بود مىپيچيد و در نقض عهد مىكوشيد . وزيرش گفت : « نقض عهد نه مبارك باشد و تو سوگندان عظيم ياد كردهاى . » فيروز حيلتى ساخت و لشكر گرد كرد و به خدمت هيتال اندر شد و آن مناره يك لخت بود ، بكند و بفرمود تا از پيش لشكر مىبردند و گفت : « من سوگند دارم كه از
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٤١