تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
پس وزير آن زن را پنهان مىداشت و از آن زن پسرى آمد . وزير او را « شاپور » نام نهاد يعنى پورشاه . و در آن روزگار اردشير را پسر نبود . روزى غم مملكت خورد و گفت : « حيف است كه ما را پسرى نيست و ملك من به ديگرى شود . » وزير گفت : « مرا زينهار ده تا تو را چيزى بگويم . » او را زينهار داد . وزير برفت و آن پسر پيش ملك آورد و قصّه بگفت و خزانه‌دار را بخواند و آن آلت خشك شده بنمود . پادشاه را بغايت خوش آمد . و شاپور مردى تمام آمد و سپهبد لشكر پدر بود و بعد از پدر ، او به ملك بنشست و چندين شهر بنا كرد و سى و يك سال پادشاه بود . 3 . هرمز بن شاپور - و صورت حال اين هرمز مطلقا همچون حال شاپور بود . و چنان گويند كه شاپور روزى به شكار برنشسته بود و از سپاه دور افتاد . به خيمهء شبانان برگذشت . تشنه بود و از يكى آب خواست . دخترى خوب از آن خيمه آب به وى داد . شاپور بر وى عاشق شد و آن دختر را از پدرش بخواست و به زنى قبول كرد و او را برگرفت و به خانه آورد و از وى پسرى آمدش نام او هرمز نهاد . و آن زن با شاپور گستاخ بودى . شاپور [ 175 ] روزى او را گفت : « تو از نژاد بزرگان نيستى ، چرا اين گستاخى مىكنى ؟ » زن گفت : « من ملكزاده‌ام ، همچون تو . » گفت : « از كجا ؟ » گفت : « من از تخمهء مهرك نوش‌زادم از ملوك اشكان . » شاپور نيك بترسيد ، زيرا منجمان ، اردشير را گفته بودند كه ملك تو به كسى رود از نسل مهرك نوش‌زاد ، بدين سبب اردشير ، مهرك را و قوم و تبّع و ذريّت مهرك را نيست كرده بود و اين دختر گريخته بود و پيش شبانان شده . شاپور اين حال از پدر پنهان داشتى تا پسرش پنج ساله شد . روزى اردشير به خانهء شاپور آمد . هرمز پيش اردشير بازآمد و تملّق نمود . پرسيد كه اين غلام از آن كيست ؟ شاپور زينهار طلبيد . اردشير امان داد . شاپور راست بگفت . اردشير شكر خداى گفت و گفت : « شكر كه اين پسر كه ملك من به او خواهد شد ، هم از پشت من است » ، اين است آنچه منجمان گفتند و سخن راست شد . و چون شاپور بر تخت نشست اين هرمز بغايت زيرك و مردانه بود ، او را به مملكت خراسان فرستاد ، او برفت و خراسان را ضبط كرد . جمعى حسّاد او را پيش پدر بدگويى كردند تا شاپور بر وى متّهم شد . رسولى فرستاد كه برخيز و بيا كه با تو حكايتى دارم . هرمز دانست كه حسّاد در كار او چيزى گفته‌اند . يك‌دست خود را ببريد و پيش پدر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 233 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى