اجابت نكرده بود ، به عجم آمد پيش انوشروان و همين حكايت برداشت ، نوشروان نيز اجابت نكرد ، و ده سال در زمين عجم بماند .
و يكسوم چهل سال به ملك يمن بماند و بمرد و برادرش مسروق نشست .
4 . مسروق بن ابرهه - و چون مسروق به پادشاهى بنشست ، حق سيف نشناخت و روزى بانگ بر وى زد و گفت : « برو تو با آن ذويزن كه پدرت بود ! » و سيف تا آن روز كه اين حديث بشنيد بدان بود كه او را پدر ، ابرهه است . از اين حديث فهم كرد كه پسر ذو اليزن است . سيف برخاست و پيش نوشروان آمد . و ذويزن مرده بود هم در زمين عجم . چون سيف داد خواست ، نوشروان گفت : « يمن از مملكت من دور است و كرا نمىكند لشكرى را بدان جانب فرستادن ، » و بفرمود تا سيف را ده هزار دينار زر سرخ دادند . سيف برنجيد و آن زرها از در بارگاه تا خانهء وثاق ، همه بريخت و مردم برچيدند . نوشروان را بگفتند .
سيف را بخواند و گفت : « تو چرا زر بريختى ؟ » سيف گفت : « اى ملك ! بدان كه من بر در تو نه از براى زر آمدهام ، از براى داد خواستن آمدهام و الّا در آن ولايت كه منم معدن زر و سيم است و زر مىرويد و همه روز در پاى مردم ريخته است ! » نوشروان خجل شد و گفت : « پدرش آمد و تظلّم كرد ، داد او نداديم انصاف نبود ، امروز اگر داد او نيز ندهيم ستم باشد . » پس زندان را بديدند ، هشت هزار مرد از آنها كه قتل بر ايشان واجب بود در زندان بودند . نوشروان بفرمود تا آن هشت هزار مرد از زندان بيرون كردند و مردى از معارف عجم بر سر ايشان امير كرد نام او « وهرز » و اين مرد مردى دانا و مردانه و مظفّر بود و بسيار ولايتها گرفته بود . و آن لشكر با سيف ذو اليزن روى به يمن نهادند .
و اين وهرز مردى پير بود [ 171 ] و بسيار جنگها ديده بود ، چون سپاه را در برابر شاه يمن صف بركشيد ، كسى را پيش خود بداشت و گفت : « حاضر باش و ببين كه ملك حبشه در قلب ايستاده است يا نه و چه مىكند ؟ » به من بازگوى ، زيرا كه من پيرم و قوت بينايى ندارم كه از دور اين حال را ببينم . » آن مرد گفت : « آنكه مسروق است بر اسبى خنگ برنشسته و عصابهء سرخ بر پيشانى بسته و در ميانهء عصابه يك دانه ياقوت زرد نشانده . » وهرز گفت : « هنوز هنگام جنگ نيست . » زمانى ديگر گفت كه مسروق از اسب فرود آمد و بر استرى نشست . وهرز گفت : « اين زمان بر وى تيراندازم ، زيرا كه اسب مركب عزّ است و استر برادر خر است و خر مركب ذلّ است . » وهرز تير بر كمان نهاد و نشان
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٢٨