و او را يارى بود ، مردى از معروفان مكّه ، نام او ابو مسعود ، گفت : « بيا تا امروز بر سر كوه رويم و ببينيم كه ابرهه چه مىكند ؟ » ايشان هر دو بر سر كوه رفتند و بنشستند . پس ابرهه با لشكر نزديك مكّه آمد و صفها بركشيد و پيلان بسيار در پيش كرد و خواست كه مكّه را خراب كند . ناگاه ديدند كه از بالاى سر آن لشكر - بدان مقدار كه طول و عرض آن لشكر بود - مرغان سبز بيامدند و پر در پر بافتند چنان كه سايه شد و هر مرغى سنگى كوچك در دهان داشت . پس منقارها را باز كردند و از دهان هر مرغى سنگى رها شد و بر سر هركس كه آمدى ، از ناف اسبش بيرون مىآمد و به زمين مىافتاد و هركه را آن سنگ بر سر آمدى ، خود و اسب و سلاح هر سه مىسوخت و يا خاكستر مىگشت . و به قدرت خداى - جل جلاله - به يك طرفة العين ، آن سواران - چهل هزار - با ابرهه و با پيلان و با سلاح به يك جاى خاكستر سياه شدند . و اين يكى از معجزات پيغمبر ما بود - عليه الصّلواة و السّلام - و در قرآن مجيد و كلام قديم اين معنى فرموده در سورهء
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ،
اصحاب فيل ايشان بودند . و پيغمبر - عليه السّلام - همان سال به وجود آمد .
و عبد المطلب و ابو مسعود گفتند اين حال ما ديديم و هنوز اهل مكّه از قهر ايشان خبر ندارند ، بيامدند و در غنيمت افتادند و به هرچند زر و سيم كه توانستند ستدند و برگرفتند ، زيرا كه زر و سيم و آهن نمىسوزد . و گويند عبد المطلب چاهى پر از زر كرد . و چون ايشان نصيب خود تمام [ 170 ] برگرفتند ، خبر به مردمان مكّه بردند كه خداى كعبه دشمنان را قهر كرد . ايشان نيز بيامدند و تمامى غنايم برگرفتند . اين خبر به نجاشى رسيد و بترسيد .
و ابرهه را دو پسر بود : بزرگترش يكسوم و ديگر مسروق . و او ملك يمن به يكسوم داد ، و اللّه اعلم .
3 . يكسوم بن ابرهه - و يكسوم چون به ملك يمن نشست ، هم بدان دين و ملّت پدران بود . و از نسل تبّعان بزرگمردى مانده بود بزرگوار ، نام او ذو اليزن ، و زنى داشت هم از تبابعه ، و به جهان خوبتر از آن زن نبود . ابرهه زن را ابرام كرد تا طلاق ستده و زن ابرهه گشته [ بود ] و اين زن را از ذويزن پسرى بود نام او سيف بن ذو اليزن . و از ابرهه دو پسر ديگر آورده بود : يكى يكسوم و يكى مسروق . و اين سيف با يكسوم و مسروق بزرگ شده بود .
ذو اليزن به روم رفت تا از روم لشكر بستاند و بياورد و ملك خود بازستاند . ملك روم