تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
و اسب هر دو هلاك شدند . و ابرهه يمن را بگرفت و مدتى ملك يمن بداشت و با نجاشى آغاز عصيان نهاد ، نجاشى ارباط را باز به يمن فرستاد و نامه كرد به ابرهه كه ملك بسپار و خود بيا . ابرهه را دشوار بود ملك يمن را رها كردن . با ارباط جنگ كرد و ارباط را بكشت . نجاشى سوگند خورد كه خون ابرهه بر خاك يمن ريزد . ابرهه رسولان فرستاد و عذر خواست و گفت : « گناه ارباط را بود كه با من صبر نكرد و جنگ كرد و كشته شد و من همان بنده‌ام » و يك توبره خاك بفرستاد و رگ خود بگشاد و قدر يك من خون خود بگرفت و در قاروره كرد و بفرستاد و گفت : « اين خاك يمن است و اين خون من ، بر آن ريز تا سوگند تو راست شود ! » نجاشى بر اين حيلت از ابرهه خشنود شد . و ابرهه دين ترسايى داشت و در يمن مسجدى ساخت و دين ترسايى را قوّت داد . خبر آن كليسا به نجاشى بگفتند . او را خوش آمد و فرمود تا جامه‌هاى ديبا و اطلس بر آن خانه پوشيدند و صد مرد بر آن خانه موكّل بودند تا خدمت كردندى و از همه جايى ترسايان روى بدان خانه نهادند . اهل مكّه خبر آن خانه بشنيدند . ايشان را رشك آمد از آنكه آن خانه به رسم خانهء كعبه ساخته بودند ، ترسيدند كه عزّت كعبه بشود . پس از مكّه چند كس اتفاق كردند و جامهء ترسايى پوشيدند [ 169 ] و به يمن آمدند و چند روزى در آن خانه معتكف شدند . شبى فرصت يافتند و برخاستند و در آن خانه بول و غايط كردند و نجاست را بر محراب اندودند و گريختند . روز ديگر بدانستند كه اين حركت مكيّان كرده‌اند . ابرهه سوگند خورد كه پيلان را به مكّه برد و مكّه را خراب كند . چهل هزار مرد برنشاند و عزم مكّه كرد . اهل مكّه بترسيدند و به كوه رفتند . و لشكر ابرهه كه از يمن آمده بودند ، تمامت شتران را كه در مكّه بودند براندند و دويست شتر از آن عبد المطلب در ميان بودند . عبد المطلب مهتر مكّه بود ، برخاست و پيش ابرهه آمد . ابرهه او را حرمت داشت و بر بساط نشاند و پنداشت كه چون عبد المطلب مهتر مكّه است به شفاعت آمده است از براى خانهء كعبه . گفت : « تو را چه حاجت است ؟ » گفت : « دويست شتر من برده‌اند . » ابرهه گفت : « من پنداشتم كه تو از براى شفاعت پيش من آمدى تا خانهء كعبه را شفاعت كنى . » عبد المطلب گفت : « اى ملك ! آن خانه را خداوندى است كه از من و تو هر دو قويتر است ، مرا با آن كارى نيست ، من خداوند شتر بيش نيستم ! » ابرهه بفرمود تا شتران عبد المطلب بازدادند و عبد المطلب برخاست و برفت .