بود و مىگفت : « من امروز عجب حالى مىبينم كه همهء درختان به روش آمدهاند . » ايشان گفتند : « اين كه تو مىگويى خيالى است . » [ 166 ] تا ناگاه تبّع بر سر آن مردمان فرو آمد و يمامه را خراب كرد و جديس را همه بكشت . و آن زن ديدهبان « زرقا » نام بود ، او را بگرفتند و بكشتند . چون او را بكشتند ، چشمش نگاه كردند ، رگهاى آن پر از سرمه بود ، از بس سرمه كه در چشم مىكشيد .
و اين حسان به همهء جهان تاختن كرد و لشكر به حدّ تركستان و ماوراء النهر كشيد و همه را بگرفت .
2 . تبّع الاخير - و او را « اسعد » گفتندى و از نسل تبابعهء بزرگ بود و بعد از وى هيچ تبّع ننشست و ملك يمن از ايشان بستدند و به دست حبشيان افتاد . و آنچنان بود كه اين تبّع خواست كه همچون ديگران گرد عالم بگردد . لشكر گرد كرد و به حد حجاز و يثرب بيرون آمد و چون به مكّه رسيد گفت : « اينجاى درّهاى است مختصر و نمىارزد حرب كردن . » و چون به مدينه رسيد شهرى خوش ديد ، يك پسر خود را آنجا بنشاند و خود برفت . چون او برفت ، اهل مدينه آن پسر را بكشتند و تبع سوگند خورد كه چون بازگردد مدينه را خراب كند ، و بيامد و چند روزى مدينه را حصار داد . اهل مدينه به روز حرب مىكردند و به شب خرما و طعام به لشكر تبّع مىفرستادند . وزيرش گفت : « ما جنگ با قومى مىكنيم كه همه ميزبان مااند . روز ديگر اهل مدينه پيغام فرستادند كه تو اين شهر را نتوانى گرفتن ، زيرا كه اين شهر از آن پيغمبرى خواهد بود كه او در آخر الزّمان باشد و بيرون آيد و گور او اينجا خواهد بود . تبّع گفت : « شما را اين حديث از كجا معلوم گشت ؟ » گفتند : « ما يهودانيم و در تورات ديدهايم . » گفت : « تورات چيست ؟ » گفتند : « كلام خداى . » پس تبّع ، دين موسى بپذيرفت و دو مرد از علماى بنى اسرائيل را همراه خود كرده به يمن آورد . اهل يمن چون بدانستند كه تبع يهود شد ، او را به يمن نگذاشتند و گفتند : « تو دين بتپرستى رها كردى . »
و در يمن غارى بود و در آن غار آتشى بودى و چون دو كس را داورى افتادى پيش آن آتش شدندى ، آتش بيرون آمدى و آن كس كه حق با وى نبودى بسوختى و حقدار به سلامت بيرون آمدى . آن ملك گفت : « بياييد تا من با شما پيش آتش رويم و ببينيم كه دين موسى حق است يا دين بتپرستى ؟ » و بر اين قرار كردند .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٢٣