دختر آورد و از وى پنهان داشتند و به حيّى بردند از حيهاى عرب تا به چهارده سال رسيد . روزى امرء القيس بر اسبى نشسته بود و بر آن حىّ مىگذشت . تحسين اسب خود را اين مصرع انشاء كرد و در مصرع ثانى مضطر شد و نمىتوانست ساخت . همانا دخترش از وراى خيمهاى حاضر بود ، اين بيت تمام كرد به اين مصرع :
مكرّ مفرّ مقبل مدبر معا * كجلمود صخر حطه السيل من عل
امرء القيس چون شعر بشنيد سوگند يادكرد كه گويندهء اين شعر نيست الّا از پشت من ! چون اقوام حىّ اين سخن بشنيدند اقرار كردند بدان كه گوينده دختر تو است [ 163 ] با وجود آنكه دخترى بدين كمال و فضل بود همآنجا بايستاد و بفرمود تا دختر را بكشتند و به دست خود به گور كرد و گفت : « دختران را بهتر از گور نيست ! » و امرء القيس پسرى آورد نام او نعمان .
4 . نعمان بن امرء القيس - و اين نعمان آن بود كه يزدجرد ، بهرام گور را به دست وى داد تا بپرورد . و اين حال چنان بود كه يزدجرد مردى ظالم بود ، چون بهرام از مادر بزاد ، اكابر فارس تدبير كردند تا آن پسر از وى دور كردند ، زيرا كه ترسيدند كه اگر پيش پدر ، بزرگ شود طبع و خوى او بگيرد و چون به پادشاهى نشيند ظالم باشد . با يزدجرد گفتند كه اين پسر را به هوايى نيكو بايد برد و به دست مردى بزرگ اصيل فاضل دادن تا او را تربيت كند .
چون قياس كردند ، از ملوك جهان هيچكس به فضل و به ادب نعمان نبود . گفتند : « او بدين كار نيك است كه پسر امرء القيس است نبيرهء عمرو بن عدى . » يزدجرد ، بهرام را پيش نعمان فرستاد به زمين حيره ، و نعمان كوشكى ساخت بغايت خوش و بهرام را در آن كوشك مىپرورد .
و اين نعمان بتپرست بود و وزيرى داشت بر دين عيسى . روزى نعمان بر بام كوشك نشسته بود وقت بهار ، و جهان خرّم بود ، و در صحرا مىنگريست ، گفت : « هيچ چيز نور چشم را چون ديدن سبزى نيست ! » وزير گفت : « بهتر از آن هست ! » گفت : « بهتر از آن چيست ؟ » گفت : « دين عيسى و طاعت خداى تعالى . » نعمان دين عيسى بپذيرفت و از كوشك به زير آمد و سر در بيابان نهاد و كس او را باز نديد . و چون او ناپديد گشت ، بزرگان عرب بر پسر او اتفاق كردند نام او منذر بن نعمان .