تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
در شهر حيره نشستى ، و از پس مالك برادرش بنشست ، نام او عمرو ، و از پس عمرو ، جذيمه بنشست . و اين جذيمه ملكى بزرگ بود و بر حجاز و يمن و بحرين مالك شد و نسب او اين است : جذيمه بن مالك بن فهم بن غانم الازدى . و او را بر سر چشمه‌اى با قوم بنى اياد حربى افتاد از براى پسرى نام او عدى ، و جذيمه طلب آن پسر از قوم و پدر او مىكرد . ايشان پسر نمىدادند و حرب افتاد . و جذيمه را دو بت بود ، با خود به حرب برد . اهل اياد حيلت كردند و بتان را بدزديدند تا او صلح كرد و پسر را به شفاعت بستد و با خود بياورد و او را عزيز مىداشت . و عدى پسرى زيرك و باادب بود . خواهر جذيمه به آن پسر عاشق شد و او را به خود خواند . عدى اجابت نكرد . آن خواهر حيلت كرد و تقرير عدى كرد كه تو به مستى مرا از جذيمه بخواه . عدى روزى كه جذيمه مست بود ، خواهرش از وى بخواست ، جذيمه قبول كرد . عدى همان شب با خواهر جذيمه عروسى كرد . روزى ديگر جذيمه گفتا : « مرا از اين كار خبرى نيست ! » عدى بترسيد و بگريخت و باز حىّ خود رفت . جذيمه اگرچه آرزومند عدى بود ، از ننگ آنكه نگويند كه جذيمه شوهر خواهر را طلب مىكند ، او را طلب نكرد و از آن خواهر پسرى آمد چون ماه ، او را عمرو بن عدى نام نهادند و اين آن عمرو است كه قرة عين ملوك عرب است و ملكى با نام مشهور است و بيايد ذكر او على حدّه . و جذيمه اين عمرو را - كه پسر خواهرش بود - عظيم دوست داشتى و با فرزندان خود مىپرورد و از وى سخنان حكمت و امثال و اشعار عجب پديد مىآمد . روزى ناپيدا گشت ، و گويند او را پريان برده بودند ، و ده سال ناپديد بود . چون پيدا شد ، فضل و ادبى هرچه تمامتر داشت و نزديك جذيمه بس مقرّب بود تا آنگاه كه ملكى از ملكان عرب - نام او عمرو بن طرب - به حرب جذيمه برخاست . جذيمه آن ملك را بكشت . و آن ملك را دخترى بود نام او « زبّاء » « 1 » و خواست كه كين پدر از جذيمه بخواهد . چاره‌اى ندانست بجز مكر . پس كس فرستاد نزديك جذيمه كه تو پدرم بكشتى و من عورتىام ، نتوانم مملكت داشتن ، مصلحت آن است كه تو برخيزى و به مملكت من آيى و مرا به زنى قبول كنى تا به همديگر مملكت بداريم . جذيمه از اين عشوه در جوال شد « 2 » ، با لشكر روى به
هامش
( 1 ) . زبّاء : زن بسيارموى ( منتهى الارب ) . ( 2 ) . در جوال شدن : فريب خوردن .