مملكت زبّاء نهاد . چون به شهر زبّاء رسيد ، زبّاء حيلتى ساخت و جذيمه را با اكثر خواصّ و لشكريان [ 162 ] فروگرفت و جذيمه را بربست و از هر دو دست او رگ بگشاد تا چندان خون برفت كه جذيمه بمرد .
2 . عمرو بن عدى - چون جذيمه وفات كرد و خبر به شهر او رسيد ، عمرو بن عدى را به جاى وى بنشاندند . او خواست كه خون جذيمه بازخواهد . و عمرو غلامى داشت بغايت زيرك ، نام او قيصر ، عمرو با وى مشورت كرد و گفت : « اين كار به حيلت برآيد . » عمرو گفت : « چگونه كنيم ؟ » قيصر گفت : « بفرماى تا مرا بينى ببرند و پشت مرا به تازيانه زنند تا من به مملكت زبّاء روم و حيلتى سازم . » عمرو گفت : « از جوانمردى نسزد كه بينى تو ببرّم . » قيصر خودبينى خود را ببريد و پشت خود را به زخم تازيانه مجروح كرد و بگريخت و پيش زبّاء شد و از عمرو بناليد . زبّاء او را گرامى داشت .
و قيصر مدتى در آن مملكت بود و به زبّاء نزديك شد تا محرم اسرار گشت و دو سه نوبت با ولايت خود آمد و طرايف و تحف بخريد و به مملكت زبّاء برد ، چنان كه زبّاء از قيصر فارغ و ايمن گشت . در آخر چون زبّاء بر قيصر ايمن شد قيصر برخاست و به مملكت خود بازآمد و عمرو را آگاه كرد و گفت : « اين زمان وقت آن است كه داد خود از اين مكاره بستانيم » ، پس پانصد جفت غراره « 1 » و پانصد شتر راست كرد و هر غرارهاى را دو مرد در وى كرد با سلاح تمام و ديگر بارها در بار شتران كرد و كاروانى بزرگ بساخت و به شهر زبّاء آورد . زبّاء پنداشت كه قيصر همچون ديگربار بازرگانى مىكند . چون به شهر فرودآمد نيمشب سر غرارهها بگشاد و مردان را با سلاح بيرون آورد و شبيخون بر سر زبّاء برد و او را با جمله قوم و تبع و خواص بكشت و مملكت زبّاء به دست عمرو بن عدى داد .
و اين عمرو صد و بيست سال بزيست و مملكت يمن و حجاز و همهء عرب به دست فرزندان او بماند . از جملهء فرزندان عمرو يكى امرء القيس بود .
3 . امرء القيس - و او پادشاهى بزرگ بود و او را شعرهاى متين هست ، و مردى فاضل بود و مردانه ، و گويند هرچند دختر كه او را بيامدى بكشتى و گفتى تا مرد به وى نرسد . و يكى
هامش
( 1 ) . غراره : جوال .