پادشاهى راند ، چنان كه اكثر بلاد را بگرفت و چون داراب پيدا شد ، او را بيازمود كه پسر اوست ، ملك را به وى سپرد و خود به پس پرده بنشست . و اللّه اعلم .
5 . داراب بن بهمن - چون گازر آن صندوق را بديد ، در ميان جامهها پيچيد و به خانه برد و سرش بازكرد ، در ميان آن كودكى ماهروى ديد و شتى گوهر قيمتى . با زن گفت : « ما را امسال پسرى مرد و درويش بوديم ، خداى تعالى هم فرزند و هم نعمت به ما داد . » برخاستند و از شهر خود پنجاه فرسنگ دور شدند و به شهرى ديگر شدند و پسر را نام « داراب » نهادند به حكم آنكه او را در ميان « آب » و « دار » ديده بودند .
و داراب چون بزرگ شد ، طاعت گازر نبرد و التفات به كار گازرى نكرد و سوداى سلاح و سپاهيگرى پختى و روزى گازر را گفت : « مرا اسبى بخر و دستى سلاح . » گازر همچنان كرد . داراب چون اسب و سلاح يافت ، برخاست و روى به راه ايران زمين نهاد .
در راه به لشكرى پيوست كه هماى به روم مىفرستاد . با آن لشكر برفت و در راه ، خدمت آن امير كرد و در جنگ اثرها [ 156 ] نمود . آن امير چون از روم بازگشت ، صفت مردانگى او پيش هماى باز كرد . هماى او را پيش خود خواند . چون چشم هماى بر چهرهء داراب افتاد ، دلش بر وى ميل كرد ، و گويند شير از پستانش بجهيد . برخاست و به دست خود تاج بر سرش نهاد و گفت : « بدانيد كه او پسر بهمن است » و حق به مركز خود رسيد .
داراب بساط عدل را بگسترد و ملكى بود صاحبراى با بختى جوان و عقلى پير و تدبيرى صائب ، و شهر دارابجرد او بساخت و آن را دار الملك خود كرد و روم را بگرفت و خراج بر قيصر نهاد و دختر قيصر را زن كرد و از وى نفور شد - كه گويند بوى دهانش خوش نبود - و او را با حملى كه داشت با روم فرستاد . و او چهارده سال پادشاهى راند و بمرد . و اللّه اعلم .
6 . داراب بن داراب - و چون دختر قيصر با روم آمد ، از داراب بار داشت ، پسرى آورد مانند داراب ، و قيصر را به نام « فيلقوس » گفتندى ، و آن پسر را « اسكندر » نام نهادند و به نام پدر مادرش بازخواندند و اسكندر بن فيلقوس گفتند .
پس چون داراب بمرد ، پسرى بود نامش هم داراب كرده بود ، به جاى پدر بر تخت نشست و خراج از همهء جهان بستد . و چون ده سال از ملك او بگذشت ، اسكندر در روم بزرگ شده بود و همّتى بزرگ داشت ، خراج روم بازگرفت و به داراب نداد . داراب طلب
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢١٠