تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
خود مشاهده كرد و غم مملكت خورد و او را پسر نبود . مكتوبى نبشت به روم پيش استاد خود ارسطاطاليس و گفتا : « مرگ به من نزديك شد و پسر ندارم كه جاى من بگيرد و من همهء جهان را قهر كرده‌ام و ملك از ايشان ستده‌ام ، امروز چون من نباشم ، ملوكى كه مانده‌اند روم را خراب كنند و نياكان مرا زنده نگذارند ، مرا در خاطر است كه هرچه ملوك‌اند كه از نسل فريدون و اشكانيان و كيان مانده‌اند همه را بكشم تا كسى نماند كه از اهل ملك باشد . » ارسطو جواب نامه كرد كه به مجرّد تهمت ، خون ناحق مريز كه خداى تعالى مكافات تو كند ، اما مصلحت آن است كه مملكت را ميان ملوك جهان قسمت كنى و هر كسى را به طرفى مشغول گردانى و وصيّت كنى تا طاعت يكديگر نبرند و روم نيز به يك كس ده از خويشان كه بر وى ايمن باشى تا از مضرّت مسلم ماند . اسكندر اين راى بپسنديد و جهان را قسمت كرد و ايشان را « ملوك طوايف » نام نهاد و چهارصد سال اين ملوك هر كسى بر مملكتى مستولى بودند و كس طاعت كس نبرد و احيانا جنگ ميان ايشان افتادى تا اردشير بابك برخاست و همه را قهر كرد ، چنان كه ذكر ايشان على حدّه خواهد آمد . و اسكندر چون از قسمت ممالك بپرداخت ، در شهر بابل وفات يافت . پادشاهى او چهارده سال بود .

طبقهء دوم از ملوك

و ايشان چهار گروه‌اند : گروه اول از طبقهء دوم و اين گروه پنج طايفه‌اند :