3 . بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب - و بهمن همراه پدر بود در جنگ رستم . و چون اسفنديار تير بخورد ، رستم را گفت كه كار من بود ، اكنون بهمن را به تو سپردم ، بايد كه او را آيين مردانگى و رسوم پادشاهى بياموزى . رستم اجابت كرد و بهمن را مدتى پيش خود بداشت و طريقهء خدمتكارى با وى به جاى آورد و او را انواع سلاحگرى بياموخت و آداب مملكت و ملكدارى تقرير كرد ، و بهمن سرآمد روزگار شد . گشتاسب او را بازخواند و بر تخت نشاند و وصيّت كرد و گفت : « اى پسر از طلب خون پدر مايست تا رستم را و نياكان او را از پشت زمين بردارى . »
بهمن اوّل كارى كه كرد آن بود كه لشكر به زاولستان كشيد ، و رستم نمانده بود [ 155 ] با پسر رستم ، نام او فرامرز ، مصاف داد . فرامرز او را سه نوبت بشكست ، و زال هنوز زنده بود ، نوبت چهارم هزيمت بر فرامرز افتاد ، او را بگرفت و بر دار كرد و زال را بكشت و دختران رستم را همه نيست گردانيد و مملكت نيمروز را خراب كرد و با بلخ آمد .
و بهمن پادشاهى جبّار بود ، امّا رعيت را نيكو داشتى و ظلم بر ايشان روا نداشتى ، و گردنان بشكستى . و نام او « اردشير » بود و « بهمن » لقب داشت ، و دختر خود را نام او « هماى » به زنى كرد ، چه در دين زردشت روا بودى . و او را پسرى بود نام او ساسان . و بهمن ، ملك را به پسرى كه در شكم هماى بود وصيت كرد و تاج بر سر هماى نهاد .
ساسان از آن برنجيد و از مملكت پدر بيرون شد و به گرمسيرهاى پارس آمد و آنجا مقام ساخت و نام ملكزادگى از خود بيفكند و شانى « 1 » پيشه كرد و هر پسرى كه بزادى ، او را ساسان نام نهادندى وصيّت به وصيّت ، تا وقتى كه از ساسان چهارمين ، بابك پيدا گشت و از بابك ، اردشير پديد آمد كه تخت و ملك اجداد خود بازيافت . و هماى سى سال پادشاهى راند تا به دارا سپرد .
4 . هماى بنت بهمن - هماى زنى بارأى و تدبير بود و بغايت عادل بود . اكابر عجم را با عدل و انصاف او خوش بودى و هركجا لشكرى فرستادى مظفر بازآمدندى . و چون كودك از وى جدا شد ، پسرى بود ، او را در پرنيان پيچيد و در صندوق نهاد و به رود انداخت .
گازرى او را بگرفت و بزرگ كرد و حكايت او در شاهنامه مذكور است . و هماى سى سال
هامش
( 1 ) . شاندن : نشانيدن و مجازا به معنى كشاورزى است .