تدبير بود . در بلخ مقام كرد و بر تخت زرين نشستى و گوهرهاى گرانمايه در تخت نشاندى . و همان كيش يزدانپرستى داشت . در عهد او از بزرگان ايران جز رهام گودرز نمانده بود . لهراسب او را به طرف مغرب فرستاد . اهل عرب ، رهام را « بخت النصر » خواندندى . و لهراسب را پسرى بود بغايت شايسته و بافرّ و شكوه ، و پيوسته هواى مملكت در سر او بودى و لهراسب نمىداد . گشتاسب از پدر برنجيد و به روم شد و دختر قيصر را به زنى كرد ، نام او كتايون ، و به ايران آورد و از وى اسفنديار بزاد . و لهراسب پادشاهى به گشتاسب سپرد و خود به عبادت [ 154 ] مشغول شد و گشتاسب بر تخت ملك نشست .
2 . گشتاسب بن لهراسب - و چون گشتاسب پادشاهى يافت ، داد و عدل را كار بست و رعايا را نيكو داشت . در ايام او پيغمبرى بود در شام ، نام او عزير ، چنانچه ذكر او در قسم انبيا كرده شد . و آن عزير را شاگردى بود . بر عزير بيرون آمد و كافر شد . عزير بر وى دعا كرد و پيسى بر وى پديد آمد و از مغرب بگريخت و به خراسان شد ، نام او زردشت نهادند و دعوى پيغمبرى كرد و مشتى ژاژ بخاييد و گفت : « كتابى است كه از آسمان به من آمد » ، نام آن هذيانات « زندواستا » بود به زبان پهلوى ، و آن دين در ايران زمين شايع شد و گشتاسب به وى بگرويد ، و اسفنديار بزرگ شده بود و سوداى مملكت داشت . گشتاسب او را بند نهاد و خود به طرف زابلستان شد و دو سال ميهمان رستم و زال شد .
در مدت غيبت گشتاسب ، ملك ترك ، نام او ارجاسب ، از فرزندان افراسياب ، بيامد و ايران را خراب كرد و لهراسب پير را بكشت و دختران گشتاسب را برده كرد و ببرد . چون گشتاسب بيامد دانست كه بند اسفنديار سبب اين خلل شد ، او را خلاص داد و اسفنديار با لشكرى روى به تركستان نهاد به راهى دشوار ، نام آن « هفت خوان » ، و برفت و ارجاسب را بكشت و توران خراب كرد و دختران را بازآورد ، و اسفنديار طلب ملك كرد .
گشتاسب گفت : « رستم را بند كرده ، پيش من آور تا تو را مملكت دهم كه تا رستم زنده باشد مملكت ما راست نشود ، زيرا كه من در اين دو سال بزرگى و تغلّب و نخوت رستم مشاهده كردم و در سر او سوداى پادشاهى است . » و اسفنديار را بدين غرور بفريفت و به جنگ رستم فرستاد . رستم او را بكشت . گشتاسب پشيمان شد و از تخت و ملك سير گشت و ملك به بهمن داد پسر اسفنديار .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٢٠٨